|
سه شنبه 1 اسفند
امروز قرار است عمل شوم. دیشب با دکتر امان ا... کیهانی تماس گرفتم گفت ظهر عملت می کنم . دیشب رسیدیم تهران.
صبح من ، رافونه و مادرش به سمت بیمارستان کسری حرکت کردیم . تمام مسیر از چهار راه پارک وی تا میدان آرژانتین سکوت برقرار است. در دلم آشوب است. حواسم به رانندگی نیست و در سکوت دارم گریه می کنم. نمی گذارم کسی اشکم را ببیند. خودم را در مسیری برده ام که باید جراحی شوم و گویی امیدی نیست. من هنوز برای مردن خیلی جوانم. این صدای دلم است. هزار کار دارم که هنوز انجام نداده ام. چرا رافونه و سرنوشت اش را با خودم گره زدم. ای کاش او را سرگردان نمی کردم. ای کاش .....
دکتر شهرام و مادر ِ من هم رسیده اند. به بیمارستان می رویم. پذیرش و کارهای مقدماتی انجام می شود. من فقط یک میلیون تومان در حسابم موجودی داشتم که آن را هم علی الحساب به حساب بیمارستان ریختم. می گویند شش ، هفت تومان می شود. شهرام کارت نظام پزشکی اش را نشان می دهد و تعهد می کند که تا روز ترخیص پرداخت کنیم ! این درحالی است که تنها امید من برای کمک مالی تلاشی است که دوستان با شرف ایرانی در خارج از کشور از طریق راه اندازی "پی پال" انجام داده اند.
حدود ساعت ده در بخش هفتم اتاق 713 بستری می شوم. تنها رافونه و شهرام با من هستند. آزمایش مقدماتی انجام می شود و من را لباس اتاق عمل می پوشانند.
شهرام در فرصت باقیمانده به سراغ دکتر کیهانی می رود تا توجه او را به عمل من بیشتر جلب کند و اینکه آرش برای زندگی آینده اش به صحبت کردن و چهره اش هم احتیاج دارد و رعایت این موارد بشود.
ساعت دوازده ظهر من را به اتاق عمل می برند. در راه نامه ای را که امروز شش صبح برای رافونه نوشته ام را به او می دهم. هر دو بغض مان می ترکد. قرار است که بعد از عمل به سلامت باز گردم اما اگر برنگشتم ، تکللیف او را در این نامه نوشته ام.
در اتاق عمل دکتر کیهانی از موقعیت من برای همکارانش می گوید و اینکه سیگارچی ژورنالیست است و ....
متخصص بیهوشی می آید . تزریق را انجام می دهد و من می دانم چند ثانیه دیگر از هوش می روم.یک لحظه تمرکز می کنم و آرزو می کنم برای آن چشم های منتظری که بیرون از این اتاق انتظار می کشند ، بعد از عمل چشمانم بازشود...
 (اولین لحظات پس از عمل آرش)
عمل آرش هفت ساعت طول کشید. هفت ساعت جهنمی که هر لحظه اش به سالی گذشت. همه چشم مان به در اتاق عمل بود تا آرش را بیاورند . در این هفت ساعت همه آمدند الا آرش و دکتر کیهانی . بعد از یک ساعت و نیم ریکاوری که مجموع عمل را به هشت و نیم ساعت رساند ، آرش را به بخش آوردند. با صورتی فیکس شده که راه تنفس او از طریق تراک استومی (سوراخی در ناحیه گردن) انجام می شد و سه شلنگ که در زیر نواحی گردن ، شانه و سیبنه قرار داشت و گویا مواد خونی و عفونت را به بیرون هدایت می کرد.
دکتر کیهانی از عمل راضی بود و می گفت نیمی از زبان در ناحیه خلفی و غدد لنفاوی گردن و بخشی از فک (سمت چپ) و دو دندان آسیاب را برداشته است. قرار می شود شب اول مادر رافونه که سالها پرستار بوده است بر بالین آرش بماند .....
چشمانم کم توان تر از آن است که باز بماند اما حس می کنم بیدار شده ام و عمل تمام است. دردی احساس نمی کنم اما بدنم سست است. ابتدا رافونه را تشخیص می دهم بعد مادر خودم و او را. شهرام هم بر بالینم حاضر است. گویا چیترا هم آمده است .
 (شهرام و رافونه بر بالین من لحظاتی پس از عمل)
چشمانم هنوز سنگین است اما خواب ندارم. کم کم درد به سراغم می آید و از همه مهمتر مشکل تنفسی است. هر از چند گاهی نفسم بند می آید و پرستار شلنگی را در بریدگی جلوی حلقم فرو می کند و خونابه و چرک را بیرون می کشد تا راه تنفسی من باز شود. با فرا رسیدن شب این کار را آنها کمتر انجام می دهند و مادر رافونه اینکار را تا خود صبح برایم انجام می دهد. خیلی سخت می گذرد ....
چهارشنبه 2 اسفند 85
صبح مادر ِ من و رافونه بر سرم حاضرند . مادر رافونه برای رفع خستگی به خانه رفته است. شهرام هم می آید. مشکل تنفسی ام ادامه دارد. تا غروب چند ده بار ساکشن می شوم.
غروب با حالتی گنگ همراهم. نیما تقوی ، آرش حسن نیا ، علی دهقان و علی قدیمی به عیادتم آمده اند . تشخیص شان می دهم اما نمی توانم واکنشی از خودم نشان بدهم. حالم بدتر از آن است. رسول عباسی ، دوست و همخوابگاهی اشکان هم با بچه های مشارکت اصفهان آمده اند اما من همچنان حالم بد است.
شب دوباره مادر رافونه بر بالینم حاضر است و کلی به ساکشن ترشحات من کمک می کند. احساس می کنم اگر ایشان شبها با من نبودند تا صبح تلف می شدم.
پنج شنبه 3 اسفند 85
امروز حال عمومی ام کمی بهتر است اما همچنان بی خوابم. مدام هم راه تنفسی ام بسته می شود و ساکشن می کنند.
صبح دکتر رامین به ملاقاتم می آید. مادر رافونه می رود و مادر خودم به همراه رافونه می آیند . غروب فرهاد (پسرعمه ام ) و چند تن دیگر برای ملاقاتم می آیند. چیترا هم که در شب اول من را دیده بود و شدیدا منقلب شده بود با توضیحات رامین و اینکه من بهتر شده ام. ، غروب سری به من زد. خیلی روحیه ام بهتر شده است. عصر سرفه های زیادی کردم و به کمک مادرم یک تکه لخته خون بزرگ از مجرای تنفسی ام بیرون کشیده شد که حدود بیست سانتیمتر طول و سه سانتیمتر قطر داشت. بعد از آن کمی تنفس بهتر شد.
رافونه اصرار دارد شب ها کنارم باشد اما من به دلیل وضع خاصم ترجیح می دهم مادرش بخاطر تبحری که در پرستاری دارد کنارم باشد. دو شب گذشته را به تب سوخته ام و مجبور شده اند یک مسکن به من تزریق کنند اما امشب اجازه تزریق مسکن نمی دهم چون تب حتما در واکنش به عفونتی شکل گرفته است. مادر رافونه تا صبح پا شویه می کند و حوالی صبح تب من قطع می شود.
جمعه 4 اسفند 85
امروز دکتر رامین و دوستش محسن به ملاقاتم می آیند. رامین می گوید "حالت خیلی بهتر است. ورم صورتت خوابیده است. " رامین توضیح می دهد که بعد عمل من و شهرام خیلی با دکتر صحبت کردیم. خوشبختانه راضی کننده است بخصوص با برداشتن این غده های مشکوک. من هم امیدوارم.
غروب هم چند تن از دوستان به ملاقاتم می آیند. از پرستار ها می خواهم مرفین را قطع کنند. ترجیح می دهم درد را تحمل کنم تا اینکه با مرفین کاذب درد از من دور شود. امروز که برای دستشویی رفتم عمق جراحی را متوجه شدم. از گوشه سمت چپ لبم تا زیر چانه و از آنجا در زیر گردن دو برش طولی داده اند. خیلی تکه تکه ام کرده اند.
 (گستره جراحی؛ از زیر لب تا زیر گردن و روی کتف)
امشب هم مثل هر شب دکتر کیهانی ویزیتم می کند. راضی است و می گوید اگر حادثه خاصی پیش نیاید به زودی مرخص ات می کنم .
حسابی روحیه ام را از دست داده ام. مدام گریه ام می گیرد. این بیمارستان کسری هم مشرف بر پارک سوار بیهقی است. هر وقت می آیم لب پنجره ، اتوبوس های سیر و سفر را می بینم که راهی رشت (شهرِ من) هستند ، بغضم می ترکد.

(روحیه ام را از دست داده ام)
دلم می خواهد برگردم به شهرم ... خسته شده ام. مادر رافونه سعی دارد روحیه ام را برگرداند اما فایده ندارد. خیلی بی تابم.
امشب هم تا صبح در تب سوختم.
شنبه 5 اسفند 85
صبح باز به روال این چند روز اخیر شیفت مادر ها عوض شد. حدود ساعت ده صبح خوابم برد . خوابی کوتاه بعد از این همه بی خوابی.
چشم باز کردم دیدم اشکان (برادر ِ مرحوم ام) با آن وقار همیشگی اش در میان در ظاهر شده است.کاپشن قهوه ای را با پیراهنی سبز پوشیده است. یک دسته گل هم دستش است. با لبخندی می گوید سلام آبرار (آقا برادر) . این اواخر همیشه با این عنوان من را صدا می کرد. اینقدر هیجان زده شدم که از تخت افتادم پایین. دستم را گرفت و کمک کرد بر روی تخت بنشینم. حالم را پرسید و گفت خیلی زود خوب می شوم. خیلی دلم آرام شد.... از خواب بیدار شدم و با اینکه فهمییدم آمدن اشکان خواب بوده اما آرام بودم چون می دانم این تنها راه ارتباط با اوست .....
امشب بالاخره رافونه بربالینم تا صبح حاضر شد. خیلی خسته شد. تا صبح مدام بیدارش کردم.
یکشنبه 6 اسفند 85
صبح حالم کمی بهتر شد. از عصر ساکش قطع شد و حالم بهتر شده است. از دفتر دکتر معین با موبایل من تماس گرفته اند که می خواهند بیایند ملاقات ات. من که بعید می دانم. از سه هفته قبل دو باری است که از دفتر ایشان تماس گرفته اند اما فقط وعده وعید داده اند.
عصر مدام سرفه می کردم. شب دکتر زخم هایم را پانسمان کرد و گفت از چند روز دیگر درم های ساگشن چرک و تراک استومی تنفسی ات را قطع می کنم.
دوشنبه 7 اسفند 85
امروز حالم خیلی خوب است. کمی به خودم فشار می آورم و حرف می زنم. مادر ها و رافونه خیلی شادند. زنگ می زنم پدر رافونه و چند کلمه با او حرف می زنم . خیلی خوشحال می شود. به شهرام هم زنگ می زنم. او هم شاد می شود. تقریبا اینقدر خوشحالم که دوست دارم با همه حرف بزنم.

(مادر رافونه و مادر من)
دایی منوچهر و همسرش نرگس خودشان را از رشت رسانده اند. خیلی دایی خوشحال است. البته زخم هایم او را نیز نگران کرده است. شب به خانه آرمان می روند و فردا صبح احتمالا بر می گردند رشت.
شب با دکتر کیهانی هم حرف می زنم. راضی است فقط توصیه می کند کمتر به زبانم فشار بیاورم.
دکتر احساس می کند زیر چانه ام چرک شده است و عفونت کرده است. شاید دلیل تب های من هم همین باشد. چند بخیه زیر چانه ام را باز می کند و با کمی فشار مقداری خونابه عفونی خارج می شود.

(زخم زیر چانه ام که همچنان باز است)
دکتر یک مقدار جا خورده و توصیه می کند آنتی بیوتیک های تزریقی ام را عوض کنند. دستور هم می دهد روزی سه بار پانسمان های زیر چانه ام را عوض کنند. منظره بدی شده است. فکرش را بکنید . آدم زیر چانه اش به طول سه سانتیمتر باز باشد و گوشت و ماهیچه داخل حفره نمایان باشد.
سه شنبه 8 اسفند 85
امروز هفته ای از آمدنم به بیمارستان می گذرد. وقوع حادثه ای بر دغدغه هایم افزود. در تخت کنارم بیماری امروز ترخیص می شد. گویا برای یک هفته بستری شدن در CCU بیش از نه میلیون تومان باید می پرداخت. خیلی حواسم پرت شد. نمی دانم من هزینه عمل و بیمارستان را باید از کجا تامین کنم.
مادر رافونه قرار بود عصر بر بالینم باشد. با خبری خوش می آید. می گوید گویا کمکی که دوستان ایرانی خارج از کشور از طریق PeyPal تامین کرده اند به حساب من واریز شده است. من قبل از عمل دو برگ چک سفید امضا به ایشان دادم و ایشان با یکی از آنها مبلغ سه میلیون و هشتصد هزار تومان را از حساب بیرون کشید. کمی خیالم جمع شد. اما اگر رقم صورتحساب من فضایی شود چه کنم.
شب با دکتر صحبت کردم که هر چه زودتر مرخص شوم. زیاد استقبال نکرد و گفت با این وضع عفونت نسبی زیر چانه ات صلاح نیست. گفت تا شنبه باید صبر کنی.
خیلی ناراحتم. واقعا نمی دانم چطور تا شنبه صبر کنم. دیگر خسته شده ام. زخم بستر تمام پشت بدنم را ملتهب کرده است. از طرفی هم نگران مساله مالی هستم چون هر چه بیشتر اینجا بمانم هزینه بیشتر می شود.
چهارشنبه 9 اسفند 85
امروز صبح مادرم بر بالینم است. چیترا می آید به ملاقاتم و چند نفر دیگر. غروب رافونه چند کاست احمد شاملو (سکوت سرشار از ناگفته هاست) را برایم می آورد. تصمیم دارم که آنها را به سه ، چهار پرستاری که زحمت بیشتری برایم کشیده اند تقدیم کنم. خانم ها بیگی ، نجفیان و هنرجو. خیلی زحمت کشیدند.
شب قرار می شود مادر رافونه با دکتر صحبت کند که اگر فقط بخاطر دریافت آنتی بیوتیک در بیمارستانم من را تزریق کند تا مادر همسرم کار تزریق را در خانه انجام دهد.
شب که دکتر می آید قبل از ما ، خودش حرف را پیش می کشد و دستور ترخیص من را می نویسد.

(دکتر کیهانی در حال تعویض پانسمان)
پانسمانم را عوض می کند و توصیه های دارویی را به مادر می کند. در مورد بیماری هم می گوید بد نیست پرتو درمانی هم شوم . به او می گویم که نمی خواهم دیگر پرتو درمانی کنم و ترجیح می دهم حال که سلولهای سرطانی را دفع کرده ام با درست کردن Life Style به زندگی ادامه بدهم. در مورد هزینه هم می گوید من با حسابداری صحبت می کنم که از هفت میلیون بیشتر نشود.
خیلی حالم خوب است و ثانیه شماری می کنم فردا فرا برسد.
پنجشنبه 10 اسفند 85
مادر من هم از صبح آمده است . به همراه مادر رافونه پول های موجود را جمع می کنند .غیر از یک میلیون تومان اول ، تنها چهار و نیم میلیون پول داریم. بنابراین یک و نیم میلیون کم داریم. مادر با یکی از دوستان تماس می گیرد و این مبلغ را قرض می کند. تا حدود ظهر طول می کشد تا این پول تامین شود. ساعت 12 من از بیمارستان ترخیص شدم. مدارک پزشکی ام را هم گرفتم.
به خانه آرمان می رویم و اولین دوز تزریقم توسط مادر همسرم انجام می شود. حدود ساعت 4 از تهران خارج می شویم. رافونه می راند اما نزدیک های قزوین خسته می شود. قصد دارد کنی استراحت کند اما من پیشنهاد می دهم ببینم می توانم بنشینم. باورتان نمی شود. با این همه بخیه و پانسمان در ناحیه گردن ، من تا خود رشت رانندگی کردم. ساعت هشت مادرم را به خانه رساندیم و خودمان هم به خانه رفتیم. ایرج خان در خانه منتظرمان بود. خیلی شاد است. فندر (سگ رافونه) هم از دیدن من خیلی شاد است ..... خوشحالم. من سالم شده ام و باز به خانه باز گشته ام. زیر چانه ام همچنان باز است اما تا چند روز دیگر خودش ترمیم می شود. بخیه ها را هم که تا چند روز دیگر می کشم ..... به رافونه قول داده بودم بعد از عید برویم دور ایران. فکر کنم تا آن موقع آنقدر خوب شوم که بتوانم به قولم عمل کنم .
باید به فکر زندگی باشم. قرار است برویم و در ویلای انزلی زندگی کنیم. من به یک محیط آرام و به دور از هیاهو برای زندگی احتیاج دارم. نمی دانم شاید کمی دیگر تصمیم گرفتم مهاجرت کنم ولی فعلا درس دارم .... |