من روزهای سخت مبارزه ام با بیماری سرطان را در این خانه به تصویر می کشم


پنجره التهاب(وبلاگ اصلی من)

تماس با من :

Email: sigarchi@gmail.com

mobil Tel : 0912 185 2033

خرداد 1386
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

-- مساعدت مالی --
با توجه به ابراز علاقمندی برخی از دوستان جهت مساعدت مالی ، لطفا
از یکی از دو طریق زیر اقدام شود:

* از خارج ایران
به همت دوستانی که مورد تایید من هستند ، حساب زیر نیز برای ایرانیان خارج از کشور راه اندازی شده است:

* از داخل ایران
به شماره حساب :
بانک سپه،حساب جاری «طلایی»
به
شماره 1534800024805
به نام آرش سیگارچی

موضوع بندی

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 6 خرداد ماه سال 1386
ادامه دارد فصل عاشقی

 روزهای بی پنجره

و صداهای وهم انگیز

 

خاطرات تنهایی  و رگ و خون

نگاه های همراه با دلواپسی

 

تردید هشت و نیم ساعته

برای حیات یک آدم بیکار

 

و آن نورهای نا مرئی

اما سوزان

 

پایان گرفت . آری پایان پرفت .

                                                                آ. سیگارچی-خرداد ۸۶

 

سلام . هفته که بگذرد شش ماه است که این خانه را راه انداخته ام و البته شش ماه است که با شریک زندگی ام (رافونه) پیمان بسته ام. گویی همین دیروز بود که وقتی به سبب دردی در زبانم از زندان مرخصی گرفتم ، ناگاه از دردی جانکاه در درونم پرده برداشتند. بیماری بدخیم سرطان زبان آن لولوی دهشتناکی بود که اینبار از درون جانم را به ستوه می آورد و من در این میانه ،  جنگجویی ناشی ، که گرز و درفش از نبردی تازه ، برگرفته ، با نبردی نو روبرو گردیدم.

چاره چه بود.

 

دشمن همیشه دشمن است حتی اگر از یاخته های تو بستری بسازد. پس باید جنگید و من باز عزم جنگ کردم. برخلاف همیشه که «من» در من قوی بود ، اینبار رافونه و من «ما» شدیم. و البته هزار هزار فرشته ی مهربان از دوستان و غریبان ایرانشهر مان به یاری ام آمدند. این شد که این دشمن زبون جز تسلیم چاره ای نداشت. آری ، من در یک نبرد یک طرفه و مقتدرانه ، بیماری سرطان را شکست دادم. این پیروزی من مال همه ی آنها که به فکر من بودند و دوستم داشتند و تنهایم نگذاشتند و بدانند که من نیز همیشه به یاد شان هستم و دوست شان دارم .

درمان سرطان زبانم به این ترتیب بود که پس از شیمی درمانی ، مورد جراحی قرار گرفتم . نیمی از زبان و غدد لنفاوی سمت چپ گردنم برداشته شد. خوشبختانه متاستاز به گردن نداده بود و از اواخر فروردین ماه برای پیشگیری از بازگشت دوباره ی سرطان تحت پرتو درمانی قرار گرفتم که چهارشنبه گذشته این نیز به پایان رسید. امروز احساس سلامت در وجودم حس می شوم و تنها چند زخم و کمی تیرگی پوست مانده که آن نیز برطرف خواهد شد. خوشحالم که سالم شده ام و این را مدیون بسیاری می دانم. دست همه تان را به رسم ادب می بوسم .

 

-         این خانه قرار بود روزهای مبارزه من را با بیماری ام به تصویر بکشد. هرچند خودم از روایت ها راضی نیستم اما حتما به من حق می دهید که تمام تلاش ام را در روزهای سختی که داشته ام به خرج داده ام. بارها برای حتی چک کردن ایمیل ها ناتوان بودم اما خوشحالم ولو نسبی ، چراغ این خانه را روشن داشتم. امروز که احساس سلامتی وجودم را مملو کرده است این خانه را هم همینگونه که است به پایان می رسانم به این هزار امید و آرزو که بیماران مان با رجوع و اصل و ریشه خود ، هر چه زودتر اهریمن بد ذات درد را از خود برهانند و سالهای سال زندگی را به کام برند.

 

-         هفته گذشته به دعت دوستان قزوینی به این استان سفر کردیم تا هم دیداری تازه کنیم  و هم انتقال تجربه ای صورت بگیرد بین وبلاگ نویسان و روزنامه نگاران محلی. روایت آن را چنان که در زیر توضیح داده امدر وبلاگ جدید (ایرانگرد) آورده ام.

 

-         اما پایان «ایستاده چو شمع» یقینا پایان نوشتن من نیست چه آنکه عهد نا نوشته ای من را بر آن دارد که تا نفسی هست بنویسم . بر این مصداق  و آنگونه که پیش تر روایت شد ، به همراه همسرم قصد دارم از چندی دیگر سفرم را به دور ایران آغاز کنم. به همین منظور وبلاگی دیگر با عنوان «ایرانگرد» راه انداخته ام که روزانه روایتگر سفر ما دو تن به سرتاسر ایران عزیز مان خواهد بود.  سفری که محتمل یک ماه طول خواهد کشید. پس از آن است که به خانه اولم باز خواهم گشت. آری ، پنجره التهاب که تمام تجربه من در وبلاگ نویسی در شش سال اخیر در آن تجلی یافت البته به روایتی ما را به دست زندان داد ! 


چهارشنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1386
سوختن و ساختن

برگی تنها و غمینم

با شنلی زرد

بازمانده از قافله باد

اینک پایی بزرگ

برفراز سرم خیمه بسته است

آری فرو خواهد آمد

                         * نصرت رحمانی

 

سلام. با پایان جراحی سختی که پشت سرگذاشتم گمان می کردم که دیگر آنقدر خوب شده ام که دیگر این وبلاگ را تا همین جا ، رهایش خواهم کرد و به خانه اصلی ام برگردم اما گویی هنوز در گیر این بیماری کذایی هستم :

 

1- پزشک جراح اصرار داشت که حتما پس از جراحی پرتو درمانی انجام دهم. خودم بر این عقیده بودم که وقتی تومور از زبان برداشته شده و مناطق احتیاطی از جمله غدد لنفاوی هیچ آلودگی ندارند پس دیگر برای چه پرتو درمانی کنم ؟! کمی بررسی و تحقیق ِ من در این مورد و از سویی اصرار جراح که تجربه ای عالی در مبارزه با سرطان های سر و گردن دارد من را به نتیجه رساند که پرتو درمانی را آغاز کنم.

خوشبختانه شهر رشت به کلنیکی برای پرتو درمانی تجهیز شده است. بعد از مراجعه به این مرکز ، متوجه شدم که سی جلسه به عبارتی شش هفته در روزهای شنبه تا چهارشنبه باید تحت اشعه قرار بگیرم.درمان را از روی شنبه 25 فروردین در مرکز رادیو تراپی گیلان(دکتر موسوی زاده) پی گرفته ام و تا امروز 15 جلسه را سپری کرده ام. متاسفانه شدت پرتو درمانی به گونه ای است که زبان ، لب داخلی ، لثه و سایر اندام های دهانم کاملا زخم شده است. این مساله باعث شده علاوه بر ناتوانی در حرف زدن ، از کلیه امور ساقط شوم . می توانم مدتی استراحت کنم و بعد درمان را پی بگیرم اما من ترجیح می دهم در همین یک دوره تمامش کنم که کلی کار ناتمام دارم.

تمام زبان و زخم ها سوزش دارد و حتی نمی توانم آب بخورم. باید تحمل کرد .

 

2- پر واضح است که سفر دور ایران من با این مساله و درگیری ام برای پرتو درمانی بهم خورده است. باید بگذارم برای وقتی دیگر. مشکل این است که بعد از پرتو درمانی بر می خورم به خرداد و فصل امتحانات دانشگاه. بعد هم که تابستان است و سفر سخت. حال ببینم چه می شود. اما یک چیزهایی در ذهن دارم. چند روز پیش با دوست لاهیجانی ام ، «پیمان عیسی زاده» گپی می زدم ، می گفت دوستانی در قزوین مایل به برگزاری دیداری هستند. قبلا هم از یکی ، دو استان دیگر  چنین ابراز تمایل هایی صورت گرفته بود. بی مناسبت ندیدم که در حاشیه سفرم به دور ایران ، در هر استان که بضاعتی موجود باشد دیداری با وب نگاران و روزنامه نگاران تازه کنیم و البته انتقال تجربه .

خودم قبلا تمایل داشتم وقتی کتاب «روزنامه نگاری محلی» ام آماده شد چنین کنم اما افسوس که بیماری من ، قدری در این مثنوی تاخیر انداخت. به هر صورت از دوستانی که در اقصی نقاط کشور تمایل به برگزاری چنین کارگاهی برای انتقال تجربه دارند تقاضا دارم به من اطلاع دهند.

 

3- ده روز پیش با روزبه عزیز گپ می زدم که می گفت چند نفری از دوستان مشترک مان در نیویورک از آخرین یادداشتم ناراحت هستند. گویا به این بخش از نوشته ام نقد داشتند : « ... نیاز است کمی خودم را تقویت کنم . شاید بهتر باشد همه کسانی که در این سالها در عرصه سیاسی - اجتماعی ایران آسیب هایی مثل من دیدند بجای فرار و شعار از آن سوی مرزها ،‌ کمی به تقویت و بررسی راهکارها بپردازند...»

من قبول دارم که کمی با ادبیات خشن و بقول معروف کیهانی !! این موضوع را بیان کرده ام و شاید به همین دلیل است که منظورم صحیح بیان نشده است. البته باید دید دغدغه کسانی که این چند خط را بخود گرفته اند چیست ؟ من دوستانی را که از ایران رفته اند چه آنانی که مورد آزار قرار گرفته اند و چه نگرفته اند مجموعا به دو دسته تقسیم می کنم:

 

الف – کسانی که در ایران به عنوان میهن شان فعالیت می کردند اما به واسطه مبارزات و تلاش های شان دیگر اجازه فعالیت و حتی تنفس در ایران را نداشتند. بنابراین برای حفظ جان شان که یقین برای ایران ارزنده است و برای استمرار فعالیت های شان به تبعید رفتند. که کم هم نیستند و در همه زمینه ها داریم ؛ از عباس معروفی و رضا علامه زاده نویسنده و هنرمند داریم تا ورزشکار و سیاستمدار.

ب -  کسانی که در ایران فعالیتی کردند و بعد وقتی دیدند آنچنان که فکر می کردند سود ! نکرده اند به حداقلی چون اقامت در خارج تن می دادند و سپس به سبب همان سوابق ، برای عقب نماندن از قافله شعارهایی تند تر  از قبل را در خارج می دادند. در این دسته البته گروهی هم اخیرا نوظهور بوده که با استفاده از شانتاژ ، یک شبه از ایران به خارج آمده اند و شده اند نماینده جنبش دانشجویی و وبلاگ نویسان و غیره. من برای این دسته هم احترام قائلم اما بد نیست این دسته اخیر به مانند من ناتوان کمی بر بار علمی خود بیفزایند و این ایام را به شعار های تو خالی نگذرند که مطمئنا اینقدر تنوع فکری در میان ایرانیان خارج از کشور وجود دارد که هستند کسانی که به خوبی شعار بدهند.

 

در این میان من یک دغدغه را مطرح کردم و به آن اعتقاد دارم. البته شاید اهداف فرق کند که در این رابطه من ِ آرش سیگارچی هدفم توسعه آزادی ها ، آزادی بیان و قلم است . شاید کسی دیگر هدفی دیگر داشته باشد.به هر حال من بیشتر می پسندم اگر کسی از ایران به واسطه فشارهای نظام به خارج رفت اگر کاری ندارد ، زمان را صرف تقویت خود کند و یا کاری کند که مثلا روزبه میر ابراهیمی کرده است. او سایت «ایران در جهان» را راه انداخته که اتفاقا فعالیت مفیدی است .

اگر هم کسی در ایران ماند به تلاش های خود منطقا ادامه دهد شاید روزنه ای باز شود.

 

4- نیما تقوی عزیز از شیراز تماس گرفت که امضای تو را پای بیانیه ای دیده ام. گفتم چه بیانیه ای ؟ توضیح داد که شخصی که احتمالا از صدای آمریکا اخراج شده است نامه ای را به امضای برخی چهره ها در اینترنت انتشار داده است که چرا این شخص را از صدای آمریکا اخراج کرده اید. بعد هم امضاهایی زیر نامه اش آمده که از جمله به آقای زرافشان و تو می شود اشاره کرد. بعد هم نیما اضافه کرد که آقای زرافشان وقتی از موضوع خبردار شد امضایش را پس گرفت.

الان که به اینترنت وصل شدم هر چه گشتم چیزی پیدا نکردم. نمی دانم موضوع چیست . اما بدینوسیله هر گونه امضای اینچنینی را تکذیب می کنم.

 

5- در مورد وضعیت عفو من همانطور که چند روز پیش ایلنا گزارش داد در پی نامه دبیر انجمن صنفی روزنامه نگاران ، آقای شاهرودی دستور پیگیری به کمیسیون عفو داد.

من قبل از عمل سری به کمیسیون زدم و گفتم اگر سوابقی از محل دادگاه و زندان من ندارید ، این مدارک اصل را در پرونده بگذارید ؛ پذیرفتند. چند روز پیش به کمیسیون عفو که رفتم در کمال تعجب دیدم روی پرونده ام نوشته اند چون معلوم نیست در کجا دادگاهی و زندانی شده پس با انجمن مکاتبه شود. این یعنی کلی دوباره پروسه طول بکشد.

خلاصه متوجه شان کردم و آنها نامه ای به دادگاه در رشت نوشتند که مدارک را بفرستند. نامه را به رشت آوردم که قاضی من گفت پرونده های عفو را رییس زندان ، من  ، دادستان و اداره اطلاعات استان باید امضا کنند. من داده ام پرونده ات را به اداره اطلاعات . تا ببینیم چه می شود !!!

 

6 –

در ایامی که مشغول شیمی درمانی بودم به کوشش افرادی چون شهلا شرف و ناصر غیاثی تلاش شد تا بخشی از هزینه های سنگین درمان تامین شود که در این راستا ایشان به همراه تنی چند دیگر از دوستان ، Paypalی راه انداختند . مجموع کمک ها قریب 4 هزار یورو شد و البته این کمتر از هزینه های درمانم بود اما دلیلی نمی شود تا از همه دوستانم که با کمک های خود به من یاری رساندن تشکر نکنم . خوشبختانه با تلاش خانواده ام و پس اندازی که داشتم باقی هزینه ها تامین شد و از این مشکل به سلامت رستم.

لازم به یادآوری می دانم  بودند کسان دیگر که از داخل ایران به من مساعدت رساندند از جمله  خانواده های ذولکفلی (آروین) ، شهید زاده ، جمشیدی ، پورهادی ، امیر رضا نژاد و ... که  بدینوسیله از همه سپاسگزاری می کنم.

به رسم ادب و احترام از کلیه کسانی که در صفحه پی پال اسم شان ثبت بود تشکر دارم. چنانچه اسمی جای مانده یا به اشتباه اعلام شده ، پیشاپیش عذرخواهی من را بپذیرید.

ناصر غیاثی ، شهلا شرف ، پروین صالحی پور،  غلام آل بویه ، مانی ب. (وبلاگ چاردیواری) ، پرویز محنتی ، بهمن بی همتا ، کاوه هندی زاده ، احسان افشاری ، امیر میرزایی ، کسری فراهانی ، سروش راد ، رضا ذوقی ، منصور اکبری ، گیلدا صدیقی ، نرگس حاجی علی اکبری ، دیوید ذبیحی ، سیما شاخساری ، فرزان روحانی ، مهرداد صدر سالک ، بابک بذر افشان ، آرش صوفی ، امیر شوبیری ، بابک چالوسی ، محسن مریدی ، کاوه هندی زاده ، سعید میرابی ، عباس عطروش ، بهرام معمار زاده ، حمید ابراهیمیان ، علی ناصری ، محسن ابراهیمی ، احمد مالک ، محمد بهشتی ، مسعود اعظم واقفی ، چکامه عظیم پور ، پریسا کدیور ، فران نگارستان ، حمید آذربین ، نوید فاضل ، سیاوش جلیلی ، مهرداد سلامت ، علیرضا صدر ، سعید شهراز  ، شهریار ماجری کسمایی ، کسری فراهانی ، احسان دیهیمی ، بهروز اصغری ، رضا آسایش ،  AB Technologies ، ماندانا بونجار ، گابریل زامفیر ، اصغر نصرتی ، مریم مجیدی ، محمد مهدی مولایی ، بهروز توانا نژاد ، محمد شاوزی پور ، سیاوش پاسالار ، سما آذربادگان ، زیور ایوب سمایی علی بابا ، محمود توکلی ، شیوا Kambari ، رضا اسدی ، آرش مظفری ، یوهانسن جاوید ، آرمان ناظری ، طناز پیروزی ، شهرام امین زاده ، حسن Koutahy ،  زهرا رازی ، رضا رحیمی ، پیام    Mamaani Barnaghi، سعید شوهانی ، هاله Costello ، سارا زاهدی همدانی ، محمد مهدی غیاثی ، Bankkonto و ...


چهارشنبه 8 فروردین ماه سال 1386
سال نو  ، زندگی نو

سلام .

سال نو را با کمی تاخیر تبریک می گویم. از آخرین یادداشتم تقریبا مدت یک ماه می گذرد و در این مدت در نوعی شک و تردید به سر می بردم. با خودم تصمیم گرفته بودم بعد از بهبود از بیماری ، این وبلاگ را به پایان برسانم و به وبلاگ اصلی ام بازگردم اما هنوز احساس می کنم باید در اینجا بنویسم ؛ نه ازاینکه بهبود نیافته ام بلکه هنوز پروسه درمان من کامل نشده است.

 

پرتو درمانی

پزشک ِ من – دکتر کیهانی- در آخرین ویزیت بیمارستان پیشنهاد داده بود در صورت تمایل خودم ، پرتودرمانی را یکی ، دو ماه بعد عمل آغاز کنم. خودم تمایلی به آن نداشتم چه آنکه هم هزینه ای را بر من متحمل می کند و هم اینکه دوباره باید مدتی را در قرنطینه باشم.

انتهای سال گذشته ، پس از اینکه اندکی توانایی ام را بعد از آن عمل جراحی سخت به دست آوردم به تهران آمدم و مورد معاینه دکتر قرار گرفتم . ایشان اعتقاد داشت در پروتکل درمانی ای که برای من تجویز کرده است این گام – پرتو درمانی- آخرین گام است و بیشتر جنبه پیشگیری از بازگشت سرطان را دارد. بنابراین تصمیم دارم بعد ِ پایان تعطیلات پرتودرمانی را به مدت یک ماه (حدودا بیست جلسه) شروع کنم.

 

زندان

من هنوز آزاد نشده ام و حکم سه ساله در مورد من جاری است. با این فرق که به دلیل ابتلا به بیماری صعب العلاج سرطان ،  از تاریخ 27 دیماه سال گذشته به مدت سه ماه اجرای حکم زندان در مورد من به تعویق افتاد. این بدان معنی است که بعد از این مهلت باید به زندان بازگردم یا آن را تمدید کنم. . این مهلت 27 فروردین تمام می شود. البته امیدوارم با این شدت جراحات بجای مانده از جراحی ، برای تمدید سه ماه دیگر مشکلی وجود نداشته باشد.

از طرف دیگر حرکت هایی شده است که به پایان این تراژدی زندان امیدوارهستم. در خلال بیماری من ، انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران در نامه ای به ریاست قوه قضاییه ، ضمن بیان وضعیت من ، تقاضای آزادی ام را نمود که گویا آقای "شاهرودی"  نامه مذکور را با نظر مثبت به کمیسیون عفو و بخشودگی ارسال کرده است. در چند جلسه مراجعه من به این کمیسیون جواب داده اند که تا چند ماه دیگر اعلام می کنیم. فعلا من هم منتظرم ببینم چه می شود !

 

اقامت در انزلی

 

قرار است برای جلوگیری از بازگشت ِ سرطان خیلی کارها را انجام بدهم. شاید مهمترین کار دوری از تنش و استرس است.به هر حال در سالهای اخیر فشار زیادی تحمل کردم. غیر از استرس روزنامه نگاری که اظهر من الشمس است ،‌فوت برادر ،‌زندان و .... سخت بود. بنابراین باید کمی خودم را از این جنجال ها دور کنم . از سویی مشغول ادامه تحصیل هستم و می خواهم مدرک حقوق را حتما در ایران بگیرم. نیاز است کمی خودم را تقویت کنم . شاید بهتر باشد همه کسانی که در این سالها در عرصه سیاسی - اجتماعی ایران آسیب هایی مثل من دیدند بجای فرار و شعار از آن سوی مرزها ،‌ کمی به تقویت و بررسی راهکارها بپردازند.

 براین اساس من و همسرم تصمیم گرفته ایم در انزلی زندگی کنیم و قدری از مرکز استان (رشت) دور باشیم ؛ بهتر است.

چند روزی است که مشغول تمیز کردن خانه ایم. با افشار –برادرم- خانه را نقاشی هم کرده ایم.

میخواستم ببینم مثل گذشته توان دارم که خوشبختانه با در آمدن موهای سرم دارم همان آرش سیگارچی قبلی می شوم( این را مدام رافونه به من متذکر می شود)  !!!

 

سفر به دور ایران

قبل از اینکه این سرطان به سراغم بیاید چند برنامه در ذهنم داشتم . قریب الوقوع ترین آنها سفر به دور ایران به همراه همسرم رافونه ی عزیز بود. متاسفانه چند مدتی در این مثنوی تاخیر افتاده است . امیدوارم این سفر سر بگیرد. طبق محاسبات خودم از 18 اردیبهشت ماه ،  سفرمان را شروع خواهیم کرد و تا 15 خرداد باز خواهیم گشت. در این سفر از استانهای مازندران ، گلستان ، خراسان ، سمنان ، مرکزی ، اصفهان ، یزد ، کرمان ، هرمزگان ، بوشهر ، فارس ، کهکیلویه و بویر احمد ، خوزستان ، کردستان ، کرمانشاه ، ایلام ، همدان ، زنجان ، آذربایجان ها خواهیم گذشت و از اردبیل به گیلان باز می گردیم . امیدوارم در این سفر خیلی از دوستانم را در سراسر ایران ملاقات کنم .....

 

اما نوروز

 

 

مگر می توان ندیده دید این همه شور و عشق را. مگر می توان بی تفاوت بود به موسمی که عشق و صفا در آن جوانه می زند و برگها سبز می شوند ! مگر می شود آدم   نوروزها  را در زندان بگذرد و وقتی بیرون از زندان بسر می برد به آن بی تفاوت باشد ؟!

با اینکه پدربزرگ رافونه اواخر سال درگذشته بود و عموما رسم است سال اول را خانواده مرحوم سبزه سبز نمی کنند اما من و رافونه با اجازه از خانواده محترمش ، اولین هفت سین زندگی مان را چیدیم.

در این سال جدید آرزوی بهروزی ، توفیق و رستگاری برای همه ایرانیان راستین دارم و امیدوارم آنان که قلب شان به سیاهی عادت کرده است هر چه سریعتر به مسیر انسانی و اخلاقی بازگردند.


یکشنبه 13 اسفند ماه سال 1385
10 روز جهنمی

 سه شنبه 1 اسفند

امروز قرار است عمل شوم. دیشب با دکتر امان ا... کیهانی تماس گرفتم گفت ظهر عملت می کنم . دیشب رسیدیم تهران.

صبح من ، رافونه و مادرش به سمت بیمارستان کسری حرکت کردیم . تمام مسیر از چهار راه پارک وی تا میدان آرژانتین سکوت برقرار است. در دلم آشوب است. حواسم به رانندگی نیست و در سکوت دارم گریه می کنم. نمی گذارم کسی اشکم را ببیند. خودم را در مسیری برده ام که باید جراحی شوم و گویی امیدی نیست. من هنوز برای مردن خیلی جوانم. این صدای دلم است. هزار کار دارم که هنوز انجام نداده ام. چرا رافونه و سرنوشت اش را با خودم گره زدم. ای کاش او را سرگردان نمی کردم. ای کاش .....

دکتر شهرام و مادر ِ من  هم رسیده اند. به بیمارستان می رویم. پذیرش و کارهای مقدماتی انجام می شود. من فقط یک میلیون تومان در حسابم موجودی داشتم که آن را هم علی الحساب به حساب بیمارستان ریختم. می گویند شش ، هفت تومان می شود. شهرام کارت نظام پزشکی  اش را نشان می دهد و تعهد می کند که تا روز ترخیص پرداخت کنیم ! این درحالی است که تنها امید من برای کمک مالی تلاشی است که دوستان با شرف ایرانی در خارج از کشور از طریق راه اندازی "پی پال" انجام داده اند.

حدود ساعت ده در بخش هفتم اتاق 713 بستری می شوم. تنها رافونه و شهرام با من هستند. آزمایش مقدماتی انجام می شود و من را لباس اتاق عمل می پوشانند.

شهرام در فرصت باقیمانده به سراغ دکتر کیهانی می رود تا توجه او را به عمل من بیشتر جلب کند و اینکه آرش برای زندگی آینده اش به صحبت کردن و چهره اش هم احتیاج دارد و رعایت این موارد بشود.

ساعت دوازده ظهر من را به اتاق عمل می برند. در راه نامه ای را که امروز شش صبح برای رافونه نوشته ام را به او می دهم. هر دو بغض مان می ترکد. قرار است که بعد از عمل به سلامت باز گردم اما اگر برنگشتم ، تکللیف او را در این نامه نوشته ام.

در اتاق عمل دکتر کیهانی از موقعیت من برای همکارانش می گوید و اینکه سیگارچی ژورنالیست است و ....

متخصص بیهوشی می آید . تزریق را انجام می دهد و من می دانم چند ثانیه دیگر از هوش می روم.یک لحظه تمرکز می کنم و آرزو می کنم برای آن چشم های منتظری که بیرون از این اتاق انتظار می کشند ، بعد از عمل چشمانم بازشود...

 
(اولین لحظات پس از عمل آرش)

عمل آرش هفت ساعت طول کشید. هفت ساعت جهنمی که هر لحظه اش به سالی گذشت.  همه چشم مان به در اتاق عمل بود تا آرش را بیاورند . در این هفت ساعت همه آمدند الا آرش و دکتر کیهانی . بعد از یک ساعت و نیم ریکاوری که مجموع عمل را به هشت و نیم ساعت رساند ، آرش را به بخش آوردند. با صورتی فیکس شده که راه  تنفس او از طریق تراک استومی (سوراخی در ناحیه گردن) انجام می شد و سه شلنگ که در زیر نواحی گردن ، شانه و سیبنه قرار داشت و گویا مواد خونی و عفونت را به بیرون هدایت می کرد.

دکتر کیهانی از عمل راضی بود و می گفت نیمی از زبان در ناحیه خلفی و غدد لنفاوی گردن و بخشی از فک (سمت چپ) و دو دندان آسیاب را برداشته است. قرار می شود شب اول مادر رافونه که  سالها پرستار بوده است بر بالین آرش بماند .....

 

چشمانم کم توان تر از آن است که باز بماند اما حس می کنم بیدار شده ام و عمل تمام است. دردی احساس نمی کنم اما بدنم سست است. ابتدا رافونه را تشخیص می دهم بعد مادر خودم و او را. شهرام هم بر بالینم حاضر است. گویا چیترا هم آمده است . 


(شهرام و رافونه بر بالین من لحظاتی پس از عمل)

چشمانم هنوز سنگین است اما خواب ندارم. کم کم درد به سراغم می آید و از همه مهمتر مشکل تنفسی است. هر از چند گاهی نفسم بند می آید و پرستار شلنگی را در بریدگی جلوی حلقم فرو می کند و خونابه و چرک را بیرون می کشد تا راه تنفسی من باز شود. با فرا رسیدن شب این کار را آنها کمتر انجام می دهند و مادر رافونه اینکار را تا خود صبح برایم انجام می دهد. خیلی سخت می گذرد ....

 

چهارشنبه 2 اسفند 85

صبح مادر ِ من و رافونه بر سرم حاضرند . مادر رافونه برای رفع خستگی به خانه رفته است. شهرام هم می آید. مشکل تنفسی ام ادامه دارد. تا غروب چند ده بار ساکشن می شوم.

غروب با حالتی گنگ همراهم. نیما تقوی ، آرش حسن نیا ، علی دهقان و علی قدیمی به عیادتم آمده اند . تشخیص شان می دهم اما نمی توانم واکنشی از خودم نشان بدهم. حالم بدتر از آن است. رسول عباسی ، دوست و همخوابگاهی اشکان هم با بچه های مشارکت اصفهان آمده اند اما من همچنان حالم بد است.

شب دوباره مادر رافونه بر بالینم حاضر است و کلی به ساکشن ترشحات من کمک می کند. احساس می کنم اگر ایشان شبها با من نبودند تا صبح تلف می شدم.

 

پنج شنبه 3 اسفند 85

امروز حال عمومی ام کمی بهتر است اما همچنان بی خوابم. مدام هم راه تنفسی ام بسته می شود و ساکشن می کنند.

صبح دکتر رامین به ملاقاتم می آید. مادر رافونه می رود و مادر خودم به همراه رافونه می آیند . غروب فرهاد (پسرعمه ام ) و چند تن دیگر برای ملاقاتم می آیند. چیترا هم که در شب اول من را دیده بود و شدیدا منقلب شده بود با توضیحات رامین و اینکه من بهتر شده ام. ، غروب سری به من زد. خیلی روحیه ام بهتر شده است. عصر سرفه های زیادی کردم و به کمک مادرم یک تکه لخته خون بزرگ از مجرای تنفسی ام بیرون کشیده شد که حدود بیست سانتیمتر طول و سه سانتیمتر قطر داشت. بعد از آن کمی تنفس بهتر شد.

رافونه اصرار دارد شب ها کنارم باشد اما من به دلیل وضع خاصم ترجیح می دهم مادرش بخاطر تبحری که در پرستاری دارد کنارم باشد. دو شب گذشته را به تب سوخته ام و مجبور شده اند یک مسکن به من تزریق کنند اما امشب اجازه تزریق مسکن نمی دهم چون تب حتما در واکنش به عفونتی شکل گرفته است. مادر رافونه تا صبح پا شویه می کند و حوالی صبح تب من قطع می شود.

 

جمعه 4 اسفند 85

امروز دکتر رامین و دوستش محسن به ملاقاتم می آیند. رامین می گوید "حالت خیلی بهتر است. ورم صورتت خوابیده است. " رامین توضیح می دهد که بعد عمل من و شهرام خیلی با دکتر صحبت کردیم. خوشبختانه راضی کننده است بخصوص با برداشتن این غده های مشکوک. من هم امیدوارم.

غروب هم چند تن از دوستان به ملاقاتم می آیند.  از پرستار ها می خواهم مرفین را قطع کنند. ترجیح می دهم درد را تحمل کنم تا اینکه با مرفین کاذب درد از من دور شود. امروز که برای دستشویی رفتم عمق جراحی را متوجه شدم. از گوشه سمت چپ لبم تا زیر چانه و از آنجا در زیر گردن دو برش طولی داده اند. خیلی تکه تکه ام کرده اند.



(گستره جراحی؛ از زیر لب تا زیر گردن و روی کتف)

امشب هم مثل هر شب  دکتر کیهانی ویزیتم می کند. راضی است و می گوید اگر حادثه خاصی پیش نیاید  به زودی مرخص ات می کنم .

حسابی روحیه ام را از دست داده ام. مدام گریه ام می گیرد. این بیمارستان کسری هم مشرف بر پارک سوار بیهقی است. هر وقت می آیم لب پنجره ، اتوبوس های سیر و سفر را می بینم که راهی رشت (شهرِ من) هستند ، بغضم می ترکد.

 

(روحیه ام را از دست داده ام)

دلم می خواهد برگردم به شهرم ... خسته شده ام. مادر رافونه سعی دارد روحیه ام را برگرداند اما فایده ندارد. خیلی بی تابم.

امشب هم تا صبح در تب سوختم.

 

شنبه 5 اسفند 85

صبح باز به روال این چند روز اخیر شیفت مادر ها عوض شد. حدود ساعت ده صبح خوابم برد . خوابی کوتاه بعد از این همه بی خوابی.

چشم باز کردم دیدم اشکان (برادر ِ مرحوم ام) با آن وقار همیشگی اش در میان در ظاهر شده است.کاپشن قهوه ای را با پیراهنی سبز پوشیده است. یک دسته گل هم دستش است. با لبخندی می گوید سلام آبرار (آقا برادر) . این اواخر همیشه با این عنوان من را صدا می کرد. اینقدر هیجان زده شدم که از تخت افتادم پایین. دستم را گرفت و کمک کرد بر روی تخت بنشینم. حالم را پرسید و گفت خیلی زود خوب می شوم. خیلی دلم آرام شد.... از خواب بیدار شدم و با اینکه فهمییدم آمدن اشکان خواب بوده اما آرام بودم چون می دانم این تنها راه ارتباط با اوست .....

امشب بالاخره رافونه بربالینم تا صبح حاضر شد. خیلی خسته شد. تا صبح مدام بیدارش کردم.

 

یکشنبه 6 اسفند 85

صبح حالم کمی بهتر شد. از عصر ساکش قطع شد و حالم بهتر شده است. از دفتر دکتر معین با موبایل من تماس گرفته اند که می خواهند بیایند ملاقات ات. من که بعید می دانم. از سه هفته قبل دو باری است که از دفتر ایشان تماس گرفته اند اما فقط وعده وعید داده اند.

عصر مدام سرفه می کردم. شب دکتر زخم هایم را پانسمان کرد و گفت از چند روز دیگر درم های ساگشن چرک و تراک استومی تنفسی ات را قطع می کنم.

 

دوشنبه 7 اسفند 85

امروز حالم خیلی خوب است. کمی به خودم فشار می آورم و حرف می زنم. مادر ها و رافونه خیلی شادند. زنگ می زنم پدر رافونه و چند کلمه با او حرف می زنم . خیلی خوشحال می شود. به شهرام هم زنگ می زنم. او هم شاد می شود. تقریبا اینقدر خوشحالم که دوست دارم با همه حرف بزنم.

 

(مادر رافونه و مادر من)

دایی منوچهر و همسرش نرگس خودشان را از رشت رسانده اند. خیلی دایی خوشحال است. البته زخم هایم او را نیز نگران کرده است. شب به خانه آرمان می روند و فردا صبح احتمالا بر می گردند رشت.

شب با دکتر کیهانی هم حرف می زنم. راضی است فقط توصیه می کند کمتر به زبانم فشار بیاورم.

دکتر احساس می کند زیر چانه ام چرک شده است و عفونت کرده است. شاید دلیل تب های من هم همین باشد. چند بخیه زیر چانه ام را باز می کند و با کمی فشار مقداری خونابه عفونی خارج می شود.

 

(زخم زیر چانه ام که همچنان باز است)

 

دکتر یک مقدار جا خورده و توصیه می کند آنتی بیوتیک های تزریقی ام را عوض کنند. دستور هم می دهد روزی سه بار پانسمان های زیر چانه ام را عوض کنند. منظره بدی شده است. فکرش را بکنید . آدم زیر چانه اش به طول سه سانتیمتر باز باشد و گوشت و ماهیچه داخل حفره نمایان باشد.

 

سه شنبه 8 اسفند 85

امروز هفته ای از آمدنم به بیمارستان می گذرد. وقوع حادثه ای بر دغدغه هایم افزود. در تخت کنارم بیماری امروز ترخیص می شد. گویا برای یک هفته بستری شدن در CCU بیش از نه میلیون تومان باید می پرداخت. خیلی حواسم پرت شد. نمی دانم من هزینه عمل و بیمارستان را باید از کجا تامین کنم.

مادر رافونه قرار بود عصر بر بالینم باشد. با خبری خوش می آید. می گوید گویا کمکی که دوستان ایرانی خارج از کشور از طریق PeyPal تامین کرده اند به حساب من واریز شده است. من قبل از عمل دو برگ چک سفید امضا به ایشان دادم و ایشان با یکی از آنها مبلغ سه میلیون و هشتصد هزار تومان را از حساب بیرون کشید. کمی خیالم جمع شد. اما اگر رقم صورتحساب من فضایی شود چه کنم.

شب با دکتر صحبت کردم که هر چه زودتر مرخص شوم. زیاد استقبال نکرد و گفت با این وضع عفونت نسبی زیر چانه ات صلاح نیست. گفت تا شنبه باید صبر کنی.

خیلی ناراحتم. واقعا نمی دانم چطور تا شنبه صبر کنم. دیگر خسته شده ام. زخم بستر تمام پشت بدنم را ملتهب کرده است. از طرفی هم نگران مساله مالی هستم چون هر چه بیشتر اینجا بمانم هزینه بیشتر می شود.

 

چهارشنبه 9 اسفند 85

امروز صبح مادرم بر بالینم است. چیترا می آید به ملاقاتم و چند نفر دیگر. غروب رافونه چند کاست احمد شاملو (سکوت سرشار از ناگفته هاست) را برایم می آورد. تصمیم دارم که آنها را به سه ، چهار پرستاری که زحمت بیشتری برایم کشیده اند تقدیم کنم. خانم ها بیگی ، نجفیان و هنرجو. خیلی زحمت کشیدند.

شب قرار می شود مادر رافونه با دکتر صحبت کند که اگر فقط بخاطر دریافت آنتی بیوتیک در بیمارستانم من را تزریق کند تا مادر همسرم کار تزریق را در خانه انجام دهد.

شب که دکتر می آید قبل از ما ، خودش حرف را پیش می کشد و دستور ترخیص من را می نویسد.

 

(دکتر کیهانی در حال تعویض پانسمان)

 

 پانسمانم را عوض می کند و توصیه های دارویی را به مادر می کند. در مورد بیماری هم می گوید بد نیست پرتو درمانی هم شوم . به او می گویم که نمی خواهم دیگر پرتو درمانی کنم و ترجیح می دهم حال که سلولهای سرطانی را دفع کرده ام با درست کردن Life Style به زندگی ادامه بدهم. در مورد هزینه هم می گوید من با حسابداری صحبت می کنم که از هفت میلیون بیشتر نشود.

خیلی حالم خوب است و ثانیه شماری می کنم فردا فرا برسد.

 

پنجشنبه 10 اسفند 85

مادر من هم از صبح آمده است . به همراه مادر رافونه پول های موجود را جمع می کنند .غیر از یک میلیون تومان اول ، تنها چهار و نیم میلیون پول داریم. بنابراین یک و نیم میلیون کم داریم. مادر با یکی از دوستان تماس می گیرد و این مبلغ را قرض می کند. تا حدود ظهر طول می کشد تا این پول تامین شود. ساعت 12 من از بیمارستان ترخیص شدم. مدارک پزشکی ام را هم گرفتم.

به خانه آرمان می رویم و اولین دوز تزریقم توسط مادر همسرم انجام می شود. حدود ساعت 4 از تهران خارج می شویم. رافونه می راند اما نزدیک های قزوین خسته می شود. قصد دارد کنی استراحت کند اما من پیشنهاد می دهم ببینم می توانم بنشینم. باورتان نمی شود. با این همه بخیه و پانسمان در ناحیه گردن ، من تا خود رشت رانندگی کردم. ساعت هشت مادرم را به خانه رساندیم و خودمان هم به خانه رفتیم. ایرج خان در خانه منتظرمان بود. خیلی شاد است. فندر (سگ رافونه) هم از دیدن من خیلی شاد است ..... خوشحالم. من سالم شده ام و باز به خانه باز گشته ام. زیر چانه ام همچنان باز است اما تا چند روز دیگر خودش ترمیم می شود. بخیه ها را هم که تا چند روز دیگر می کشم ..... به رافونه قول داده بودم بعد از عید برویم دور ایران. فکر کنم تا آن موقع آنقدر خوب شوم که بتوانم به قولم عمل کنم .

باید به فکر زندگی باشم. قرار است برویم و در ویلای انزلی زندگی کنیم. من به یک محیط آرام و به دور از هیاهو برای زندگی احتیاج دارم. نمی دانم شاید کمی دیگر تصمیم گرفتم مهاجرت کنم ولی فعلا درس دارم ....


شنبه 28 بهمن ماه سال 1385
جراحی

 چهار هفته است که در این خانه ننوشته ام و اینک تنها به اختصار از وقایع اخیر خواهم نوشت.

-         شیمی درمانی ِ من در هفته اول بهمن پایان یافت و تنها یک دوز آمپول اربیتروکس ماند که آن هم در 13 بهمن تزریق کردم . دکتر انکولوژیست که برنامه ریزی شیمی درمانی من را بر عهده داشت مژده داد که بجای سه ماه شیمی درمانی ، همین شش هفته شیمی درمانی کافیست و 24 بهمن من را به جراحم معرفی می کند.

-         هفته دوم بهمن را در حالی به امتحانات سپری کردیم که متاسفانه پدربزرگ همسرم در شرایطی که ظاهرا سرزنده و سالم بود به دلیل عدم کارایی قلب و عروق آن ، جان به جان آفرین تسلیم کرد. خب ضایعه ای بود که چند روز ما را مشغول خود ساخت و البته همواره یادشان را همچون مردم شهرش که او را ستایش می کردند به نیکی خواهیم داشت.

-         وجود ضعف شدید موجب شده بود که زیاد به امتحانات فکر نکنم اما خوشبختانه توانستم امتحانات ترم دوم رشته حقوق را با موفقیت سپری کنم و در ثبت نام ترم جدید 17 واحد بردارم. هنوز خیلی مانده تا وکیل شوم !

-         از کمک های بی شائبه دوستان متشکرم. هر چند هزینه های سرسام آور شیمی درمانی و در آینده ای نزدیک جراحی سر به فلک زده است و می زند لیکن از همه عزیزانی که چه از طریق مستقیم و چه از خارج از کشور به من کمک مالی کردند  ، متشکرم. از همه دوستانی که با ارسال پیام های محبت آمیز من را در این روزهای سخت تنها نگذاشتند ، متشکرم.

-         هفته میانی بهمن ماه ، گزارش سالانه دیده بان حقوق بشر منتشر شد و من به همراه دوستان دیگری چون روزبه میر ابراهیمی و شهرام رفیع زاده به همراه چند تن دیگر انتخاب شدیم. بسیار خوشحال و مفتخرم. امیدوارم روزی برسد که آنقدر در ایران آزادی وجود داشته باشد که دیگر کسی از کشور ما به خاطر سانسور و خفقان تحمیل شده بر او به جهانیان معرفی نشود.

-         22 بهمن شاید برای خیلی ها یاد آور خیلی  چیزها باشد اما از سال گذشته بدین سو یادآور رفتن عزیز ِ دلم – اشکان – است. امسال با همه بیماری و سختی ای که داشتم سعی کردم بزرگداشتی در شان او برگزار کنم. به ما برای برگزاری مراسم سالن ندادند. این رفتار دولتی ها مسبوق به سابقه بود ؛ چون پیش از این سه بار بزرگداشت اشکان که از نوادر موسیقی ایران زمین بود در دانشگاه تهران و در آخرین دقایق لغو شده بود. اینبار من تصمیم گرفتم مراسم را در سالن آمفی تئاتر پرورشگاه مژدهی رشت برگزار کنم. در مراسم امیر امیری از نوازندگان سنتور درباره اشکان صحبت کرد. فیلمی از استاد اردوان کامکار پخش شد که در آن ایشان قطعه ای را به اشکان تقدیم کرده بود. سپس محمد انشایی ، آرمین امیری و آذرنوش قلی پور هر کدام جداگانه دقایقی به یاد اشمان نواختند. آرمان ، برادرم که موسیقی را به تشویق اشکان فراگرفت نیز آخرین اجرای آن مراسم را برعهده داشت. در آخر هم فیلمی از دو نوازی اشکان و آرمان در سال 1382 پخش شد. مراسم خوبی بود که توسط مردم استقبال شایسته ای از آن شد.

-         هفته آخر بهمن را در حالی سپری می کنم که تا چند روز دیگر باید برای برداشتن تومور زبانم جراحی شوم.به جراحم مراجعه کرده ام و گفته است شیمی درمانی آنچنان که انتظار داشته است جواب نداده و باید زبان و گردنم را جراحی کند. این بدان معنی است که از گوشه چپ لبم تا زیر گردن جراحی می شود و پس از بررسی غدد لنفاوی ، تومور از یک سوم خلفی برداشته می شود. ضمن عمل ، احتمالا از پیوند هایی هم استفاده می شود. جراحی هزینه ای غریب ده میلیون تومان نیز خواهد داشت .... امیدوارم این تراژدی به پایان خود نزدیک شده باشد.


یکشنبه 15 بهمن ماه سال 1385
فراخوان برای کمک مالی به آرش سیگارچی

 سال 1383 آرش سیگارچی، سردبیر ِ پیشین ِ روزنامه‌ی «گیلان امروز»، در پی مبارزات آزادی‌خواهانه‌اش و انتشار مقاله‌ای پیرامون کشتارهای سال 67، به دادگاه احضار و پس از بازداشت‌های پیاپی، سرانجام دستگیر و به 14 سال زندان محکوم شد. این حکم در دادگاه تجدید نظر به 3 سال تقلیل یافت. سال گذشته اشکان سیگارچی، برادر آرش، در حالی‌که پی‌گیر وضعیت حقوقی آرش بود، در یک تصادف رانندگی جان خود را از دست داد. چندی پیش آرش زخم‌هایی در زبان مشاهده می‌کند که پس از نمونه‌برداری، پزشکان علت به‌وجود آمدن زخم‌ها را یک غده‌‌ی بدخیم سرطانی در زبان تشخیص می‌دهند.

هرچند معمولن افراد مسن که در مصرف سیگار و الکل زیاده‌روی می‌کنند، مبتلا به این نوع از سرطان می‌شوند، اما نگرانی و استرس نیز سیستم ایمنی بدن را به شدت ضعیف می‌کند. از آن‌جا که آرش از سه سال گذشته پیوسته در شرایطی به‌سر می‌برد که جان و روان ِ هر انسانی را به چالش می‌کشد، مبتلا شدن‌اش به چنین بیماری‌ ِ خطرناکی چندان تعجب‌‌برانگیز نیست. بهبود آرش، علاوه بر درمان ِ پزشکی، بسته به شرایطی‌ست که در آن به‌سر می‌برد. امروز نگرانی و فشار ِ مالی ناشی از مخارج سنگین درمان در ایران نیز مانع ِ بزرگی در روند ِ بهبود ِ آرش شده است. چه‌بسا عامل روانی به همه‌ی مبارزات آرش نقطه‌ی پایانی ببخشد.

مخاطب این فراخوان دوستانی هستند که در خارج از کشور زندگی می‌کنند. آرش و خانواده‌اش به اندازه‌ی کافی تاوان نابسامانی در آن ویرانه را پس داده‌اند. کمک مالی به آرش یکی از شیوه‌های امید بخشیدن به او و سبک کردن بار ِ نگرانی ِ ناشی از تأمین هزینه‌های کمرشکن درمان است. ما که تحت فشارهایی که روح هم‌وطنان‌مان را در داخل شکنجه می‌دهد، زندگی نمی‌کنیم، می‌توانیم با  پرداختن مبلغی هرچند کم سهمی کوچک در جهت تسریع ِ پروسه‌ی بهبودی ِ آرش به عهده بگیریم. قدم کوچکی برداریم، برای بهبود جوانی که شجاعانه در راه دفاع از حقوق بشر زبان ما شد و خواسته‌های دمکراتیک ِ ما را بر قلم راند. کمک کنیم‌ تا این زبان شجاع و بی‌پروای ما، باز هم حرف بزند.

شما می‌توانید با کلیک کردن روی لوگوی "Make a Donation "، در یکی از وبلاگ‌هایی لیست شده در پایین، کمک‌ ِ مالی ِ خود را به شماره حسابی که در آلمان به همین منظور باز شده واریز کنید و یا با کلیک کردن روی لوگوی "ایستاده چون شمع" وارد وبلاگ آرش شوید. لوگوی کمک مالی در آن‌جا هم قابل دسترسی ست. ارسال پول از طریق Pay-Pal برای شما فاقد کمترین هزینه‌ای است و استفاده از این بانک اینترنتی کار بسیار ساده‌ای ست. مبلغ موجود در حساب متعاقبن به اطلاع عموم می‌رسد و ایمیل زیر برای پاسخ به پرسش‌های احتمالی است.

Help.arash@gmail.com

پیشاپیش سپاسگزاریم.

 

وبلاگ سرزمین آفتاب: www.mithras.org

سایت ناصر غیاثی: http://www.naserghiasi.com/blog/

وبلاگ از خود با خویش: www.azkhod-bakhish.blogspot.com

وبلاگ درنگ: www.darangblog.blogspot.com

وبلاگ زن ایرانی: www.zaneirani.blogspot.com

وبلاگ از یاد مبر که زندگی‌ات جاودانه نیست: www.titusbogen1.blogspot.com

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توضیح:

طریقه مساعدت هموطنان داخل ایران و خارج ایران به تفکیک در سمت راست این بلاگ تشریح شده است .

 


جمعه 6 بهمن ماه سال 1385
دور ششم شیمی درمانی / راه اندازی PeyPal

شنبه 30 دی 1385 قبل از شیمی درمانی

امروز باید دارو های شیمی درمانی را تامین کنم. این ششمین هفته شیمی درمانی من است و اگر مساله خاصی پیش نیاید فقط یک دور پس از این خواهد بود. در آخرین ویزیتی که توسط دکتر «لطیف زاده» شدم ایشان عقیده داشتند که کاملا غده مزبور مضمحل شده است و می تواند اواخر بهمن ماه من را به پزشک جراحم معرفی کند.

با این شرایط من غیر این سری دارو باید یک دوره دارو تهیه کنم و این در شرایط فعلی برایم خیلی سخت شده است . تا کنون همه این هزینه را که قریب 10 میلیون تومان بوده است تامین کرده ام اما از این به بعد کار سخت است. امروز تا ظهر صبر کردم چون شهرام گفته بود بخشی از هزینه این دوره دارو را به همراه تعدادی از اقوام تامین کرده است. مبلغش کافی نیست. یکی ، دو تن از دوستان از شیراز و رشت تماس می گیرند که مبالغی به حساب واریز کرده اند. بالاخره هزینه تامین شد و من حدود ساعت 2 به داروخانه 13 آبان رفتم. هرچند که پول دارو جور شد اما پولی دیگربرایم نمانده. معمولا هزینه تزریقات روزانه 50 هزار تومان می شود که از پرستار فرجه می خواهم تا روز بعد هزینه اش را بپردازم.

از حدود ساعت 2 عصر تزریق شروع می شود و تا 6 کارم تمام می شود. حالم خوب است اما به عقیده پرستارم ، این دوره سخت ترین دوره خواهد بود. این سختی برایم دو چندان شده بخصوص که از رافونه خواسته ام با من به تهران نیاید و از طرف دیگر حسابی درگیر امتحانات دانشگاه هستم. غروب مادر از رشت می رسد.خب ، حضور او کمی قوت بخش است.

بچه های خارج تماس میگیرند که از یکی ، دو روز دیگر صفحه دریافت کمک از خارج راه می افتد. از غروب که بخانه آمده ام یک سرم به من وصل است.

 

یکشنبه 1 بهمن 1385

سرم دیشبم تا حدود 11 ادامه می یابد. می زنم از خانه بیرون تا دنبال یکسری کارها بروم. مادر در رشت از هلال احمر گیلان برای هلال احمر کشور نامه گرفته که گویا با ارایه آن برای دریافت دارو ها 200 هزار تومان تخفیف می دهند. نامه را به مرکز داوطلبان می برم اما اصلا تحویل نمی گیرند ! مادر نامه ای هم از معاون استاندار برای رییس بنیاد امور بیماری های خاص داده است به من. به آنجا می روم آنها هم می گویند برای هر نسخه داروی من تنها پنجاه هزار تومان پرداخت می کنند . فاجعه است. من هر نسخه ام بیش از یک میلیون تومان می شود و اینها تنها پنج درصد هزینه را می دهند !

نا امیدانه در صدد هستم که برای تزریق بروم که خانم مفیدی از انجمن صنفی روزنامه نگاران تماس می گیرد. می گوید آقای شاهرودی نامه انجمن مبنی بر درخواست آزادی من را پاسخ داده است. خیلی خوشحال می شوم. به انجمن می روم تا نامه را بگیرم. آقای شمس هم هست. اول نمی شناسد من را. خب با این قیافه جدید حق هم دارد. کمی گپ می زنیم و نامه را می گیرم. قرار می شود خودم هم نامه را پیگیری کنم. گویا آیت ا... شاهرودی در پاسخ به نامه انجمن صنفی روزنامه نگاران ، بر نامه پی نوشت کرده است که با نظر مساعد حل شود. بر این اساس مستشار رییس دفتر ایشان نامه ای برای مدیر کل عفو و بخشودگی قوه قضاییه نوشته اند. فردا تا کاخ دادگستری باید بروم.

ساعت 2 برای تزریق روز دوم شیمی درمانی از دور ششم می روم. این دارو ریشه آدم را خشک می کند. حالم بد نیست با یک سرم در دست راهی خانه می شوم. راننده آژانس جوان است و یک نوار در نوحه امام حسین گذاشته که اولا اصلا به تیپش نمی خورد با امام حسین دیالوگی داشته باشد و از طرفی هم نوار حسابی روی اعصاب من دارد راه می رود. یک ریتم تکنو که لابه لایش مدام می گوید حسین ، حسین ، حسین ....

از او می خواهم صدا را قطع کند. این محرم هم هر سال بساطی می شود. بجایی که به خود جنبش امام حسین فکر کنند ، این ادا ها مد شده است. یکی از بچه ها می گفت خب جوانها تفریح ندارند ، محرم برایشان یکی سرگرمی شده است ! نمی پذیرم این حرف را. به هر حال امام حسین محصول یک تفکر است و  نباید حرکت او را در چهار تا زنجیر ، قمه و بر سر زنی خلاصه کنیم خیلی بی انصافی است. به نظر من حتی می توان برای حسین گریه نکرد اما افکار آزادی خواهانه اش را ترویج داد. بخدا شاهکار است این جمله که « اگر دین ندارید ، لا اقل آزاده باشید » . یا خیلی چیزهای دیگر. شاید من هم با  خشونت عاشورا تفاهمی نداشته باشم اما اندیشه حسین می تواند بدور از حب و بغض ها مورد بررسی قرار گیرد. از یاد نبریم که همین اندیشه وقتی در فضایی تقریبا  بسته توسط مرحوم شریعتی مورد آنالیز قرار گرفت ، چنان به یک ملت نیرو داد که یک دیکتاتور ابرقدرت را واژگون کردند. بنابراین می توان پذیرفت که پرداخت به حقیقت جنبش استقلال و آزادی خواهی حسین می تواند برای هر ملتی مفید به فایده باشد و امان از آنکه ملی خود را به ظواهر حسین و جنبش اش سرگرم کند که این حکایت حقیقی سردرگمی و از راه بدر شدن است !

 

دوشنبه 2 بهمن 1385

سرمی که از دیشب داشتم حدود 10 تمام شد. خیلی کار دارم اما حالم اصلا خوب نیست. پرستارم حق داشت . شش دور شیمی درمانی حسابی ضعیفم کرده است. با این حال نیاز است تا کاخ دادگستری و پیگیری نامه آزادی ام بروم. با حال نا مناسبی به پارک شهر می روم. بعد از کلی معطلی وارد می شوم و به اداره کل عفو و بخشودگی می روم . خیلی شلوغ است. نامه ام را پیگیری می کنم. دو ساعت طول می کشد تا جواب بدهند . سر آخر هم می گویند نامه آقای شاهرودی به ما رسیده اما هنوز ثبت نشده است. گله می کنم وقتی شما نامه رییس قوه را هنوز بعد 10 روز از صدور ثبت نکرده اید ، چه تضمینی است کار من را انجام بدهید. بی مسولیتانه می گویند همین است. سر ِ مان شلوغ است.

خیلی حالم بد است. مدام حالت تهوع دارم و نمی توانم راه بروم. یک ماشین دربست می گیرم و به بانک می روم. مادر رافونه کمی برایم پول ریخته تا بتوانم هزینه های تزریق و غیره را بپردازم. از آنجا به مطب دکتر می روم.

تا ساعت 5/5 تزریقم طول می کشد و در این میان حالم اصلا خوب نیست. بعد از تزریق دکتر ویزیتم می کند. می گوید حالت بهتر می شود و 24 بهمن تو را به پزشکت برای جراحی معرفی می کنم. خبر خوشحال کننده ای است اما یادم می آید یک دور دیگر از شیمی درمانی و بعد جراحی با هزینه های سرسام آورش مانده است. کمی حالم بهتر شده و به خانه بهادر می آیم. متاسفانه بهادر خانه نیست و یک ساعتی پشت در می مانم تا بیاید. دوباره حالم بد شده است.

شب ، نمی توانم غذا بخورم . معمولا از روز آخر هر دوره شیمی درمانی این بی اشتهایی تا چند روز همراهم است.شب تا صبح خوابم نمی برد. قرار است فردا نیما تقوی که از شیراز به تهران آمده است سری به من بزند. دلم برایش تنگ شده است. این مدت بخصوص بعد رفتن اشکانم ،‌ مثل برادر کنارم بوده است.

 

سه شنبه 3 بهمن 1385

امروز حدود 11 سرم آخرم تمام شده است. باید ساعت 2 برای امتحان آماده شوم . خوب خوانده ام. نیما تماس می گیرد که می آید. حدود 1 می رسد. کلی خوشحال می شوم. بی اشتهایی ام ادامه دارد و البته تهوع کمی کمتر شده است. استرس زیادی دارم. بخاطر امتحان کمتر امتحان دارم چون خوب خوانده ام.می ترسم سر امتحان بخاطر این بی حالی ، حالم بهم بخورد. با نیما تا محل امتحانم می رویم.

درس حقوق اساسی اصلی ترین درس این ترم من است. امتحان خیلی خوب برگزار می شود ؛ فکر می کنم نمره بالایی کسب کنم. این درس خواندن من در این شرایط بیماری داستانی شده است .

غروب آرمان هم آمده و همه در خانه بهادر هستیم. دارم خودم را برای امتحان اقتصاد فردا آماده می کنم. یکی از هم کلاسی ها تماس می گیرد که چند فصل درس اقتصاد اضافه شده اند. از شانس من فصل هایی که قبلا خوانده ام حذف شده اند. فکر نکنم برسم. با مادر مشورت می کنم و نامه ای بدست آرمان می دهم که فردا ببرد دانشگاه و این تکدرس را حذف پزشکی کنم. یک فکری به سرم زده است. رافونه فردا عصر منتظرم است اما من امشب با مادر حرکت می کنیم. ساعت 12 شب در میدان بیهقی سوار ماشین می شویم و پنج صبح من خانه هستم. بله من در رشت هستم و رافونه من حسابی خوشحال است که من بعد از شش روز بازگشته ام ...

 

چهارشنبه 4 بهمن 1385

حالم امروز کمی بهتر شده است.هر چند دیگر سرگیجه و تهوع ندارم اما کاملا احساس سستی می کنم .به آزمایشگاه می روم و تست پلاکت می دهم. 114 هزار است. کمی پلاکتم پایین آمده که بخاطر این دارو هاست. یک آمپول زیر جلدی دارم که از امشب شروع به زدنش خواهم کرد. این آمپول افت پلاکت را جبران می کند.

با رافونه عصر کمی بیرون می رویم اما حالم بد می شود زود بر می گردیم. هوای رشت خیلی خوب است . آدم دلش نمی آید بیرون نرود.

شب حالم بد شده است. قرار است به خانه پدرم برویم اما تا ساعت 10 شب نمی توانم از جایم تکان بخورم. مادر زنگ می زند که دایی اینها اینجا آمده اند تا تو را ببینند . بزور می رویم. کمی بهتر هستم . شب بر می گردیم خانه.

 

پنج شنبه 5 بهمن 1385

دیشب تا صبح نتوانستم بخوابم. این داروهای سمی که وارد بدنم می شود از ادرار و مدفوع معمولا دفع می شوند. تا صبح عذاب کشیدم. صبح بخاطر خستگی دیشب تا 12 ظهر خوابیدم.

عصر کمی حالم بهتر بود. سستی هنوز وجود دارد. رافونه من را به بازار برد و یکی کفش کتانی خریدم. از آن طرف هم رفتیم لاهیجان و شرینی کوکی خریدیم. این شیرینی کوکی  فروشگاه «نوشین» خیلی خوشمزه است و در این بی اشتهایی من ، خوردنش فرصتی است مغتنم. شب هم مادر اینها خانه ما بودند. خیلی خوب است که همه دور هم هستیم .

شب احساس خوبی دارم. آدم که دچار بیماری و مشکلی می شود که مرگ و زندگی در برابرش است از مردم زمین جدا می شود و انگار بالاتر از آنان قرار می گیرد. در این ایام بیماری ، دچار چنین حسی هستم. فکر می کنم یک طبقه بالا آمده ام و از اینجا چقدر تلاش برخی مردم خنده دار است. خنده ام می گیرد وقتی می بینم برخی مردم برای پولدار شدن سر هم را کلاه می گذارند و یا برای اندکی رفاه بیشتر تقلب می کنند ، دزدی می کنند ، دروغ می گویند .... وای که این بشر چه جنایتکار است . کاش همه در صف یک زندگی بی آلایش وقت مان را نمی آلودیم به بیهودگی ها ......

امروز بچه ها خبر دادند که از PeyPal  خوب استقبال شده است. و در روز اول حدود 400 دلار جمع شده است. خوشحالم. به هر حال این کمکی است. متاسفانه این سه سال زندان و درگیری های پیرامون من ، کاملا  من را از نظر مالی در شرایط بدی قرار داده است اما با این حال تا به حال برای درمان از کسی کمک نگرفتم اما از این به بعد نیاز به مساعدت هایی دارم . از همه دوستان عزیز متشکرم ....

(در سمت راست این بلاگ برای هموطنان داخل و خارج دو روش برای ارسال کمک بیان شده است)


یکشنبه 1 بهمن ماه سال 1385
دور آخر شیمی درمانی

شنبه 23 دی 1385

امروز صبح اول وقت با مادر به پزشکی قانونی می رویم. مدارک من کامل تر از آن است که ایرادی بگیرند. برایم سه ماه دوره درمانی می نویسند و البته قابل تمدید اش هم می گذارند. این مرخصی نیست بلکه توقف اجرای حکم جزو ایام محکومیت محسوب نمی شود. جواب هنوز آماده نیست و باید منتظر بمانیم.

صبح مادر رافونه به همراه  رسا عازم تهران شدند. رسا سه شنبه صبح عازم تهران است. شب به همراه پدر رافونه و رافونه به خانه پدری می رویم .دایی منوچهر و خاله بانو هم می آیند خیلی خوب است که هر از چند گاهی همه دور هم جمع هستیم. کمی هم درباره تامین منابع مالی درمان من صحبت می شود . زیاد سعی ندارند جلوی من صحبت کنند ه روی روحیه من تاثیر بگذارد. اما مگر می شود من چیزی نفهمم ! تامین این همه پول آن هم در این شرایط خانوادگی من کار سختی است .

 

یکشنبه 24 دی 1385

امروز صبح نامه پزشکی قانونی را به اجرای احکام دادگاه انقلاب می برم. بقیه امور برای توقف اجرای حکم را قرار است خودشان انحام دهند. ظهر به لاهیجان می رویم تا رافونه کارهای سند ماشین اش را اجام دهد. یک سر به دکتر مشفقی زدم بنده خدا اول من را با این تیژ جدید نشناخت .

امروز عینک من هم حاضر شد. نهار به همراه ایرج خان (پدر رافونه) منزل پدرم هستیم. عصر به همراه افشار عازم تهران می شویم. افشار برای معاینه معافیت پزشکی به تهران آمده . من هم که ضمن بدرقه رسا قرار است فردا امتحان اندیشه اسلامی دانشگاه را بدهم. یکی از همکلاسی ها تماس می گیرد که امتحان اندیشه اسلامی مانده است برای 12 بهمن. اما مالیه عمومی فردا صبح برگزار می شود. هیچ نخوانده ام. اگر امشب تا صبح بیدار باشم ، می رسم . رافونه می راند. خسته می شود و از من می خواهد بنشینم پشت فرمان اما من چون امروز عینک جدید روی چشمم گذاشته ام  نمی نشینم و پدر رافونه بقیه راه را می راند.

شب در منزل خاله ایراندخت رافونه به رسا و مادر می پیوندیم. تا ساعت 5/5 صبح به درس خواندن ادامه می دهم.

 

دوشنبه 25 دی 1385

امروز صبح برای امتحان می روم. با اینکه زیاد نخوانده ام اما امتحان را خوب به پایان می رسانم.

از آنجا به انجمن صنفی روزنامه نگاران می روم. بچه ها زحمت کشیده اند برای ماشین رافونه برچسب طرح ترافیک را گرفته اند. خانم مفیدی هم می گوید ما پیگیری آزادی تو از طرف آقای شاهرودی هستیم. بعد هم می گوید که گویا دکتر معین ابراز تمایل کرده که از نظر پزشکی و مالی مساعدت هایی انجام دهد. به خانم مفیدی ، دبیر انجمن توضیح می دهم حال که تیم پزشکی من کارش را تا نیمه برده و خوب هم جواب داده معقول نیست من این تیم را عوض کنم ؛ می پذیرد و می گوید پس حتما انتظارات مالی ات را با آنها بیان کن. با «سیدی» رییس دفتر معین تماس می گیرم می گوید در جریان کار من است قرار است خبرم کنند.

شب کلی با رسا شوخی می کنیم. قرار است صبح پرواز کند به سوی کانادا !

 

سه شنبه 26 دی 1385

امروز 5 صبح از خواب بیدار می رویم و رسا را تا فرودگاه می رسانیم. خیلی معطل می شود و ساعت 8 می پرد.

ماه هم از همانجا به سوی رشت حرکت می کنیم. نصف راه را من می نشینم بعد که خسته می  شوم از رافونه می خواهم بنشیند. ظهر رشت هستیم  و نهار دستجمعی به خانه مادرم می رویم.

عصر مادر رافونه از رفتن رسا کمی دلگیر است. همه ما البته. اما خب چه باید کرد. زندگی همچنان به همه ابعادش در جریان است. به رافونه که کمی دلتنگ برادرش است دلداری می دهم. دل ِ من هم گرفته است. کاش اشکان ِ من هم در سفری زمینی بود و هر از چندگاهی ما به استقبال و بدرقه اش می رفتیم حال آنکه هزار افسوس که تنها خاطره بدرقه 22 بهمن سال گذشته اش برایمان مانده. همانروز که تن بلورین و آن چشم های آبی اش را برای همیشه به خاک ِ سرد سپردیم !

 

چهارشنبه 27 دی 85

دیشب پدر رافونه به من خبر داد که از گوشی همراه گم شده ام دارند استفاده می کنند بنابراین صبح رفتم به دادگستری و رسما ضمن شکایت تقاضای ردیابی کردم.دادگاه هم در نامه ای از مخابرات درخواست ردیابی کرد که نامه اش را دادم پدر رافونه تا کارش را انجام دهد.

از آن طرف هم به دادگاه رفتم. نامه عفو من یکسری مقدمات دارد از جمله اینکه باید زندان حسن اخلاق من را تایید کند. به زندان رفتم. آنجا برای تسریع کار از من انگشت نگاری هم کردند. گویا برای عفو من نباید سابقه ای جز همین پرونده داشته باشم. جواب نامه ها را آوردم قرار شد بقیه کارها فردا انجام شود.

غروب کمی درس جمعیت و تنظیم خانواده خواندم که جمعه در امتحان شرکت کنم.

 

پنج شنبه 28 دی 1385

امروز صبح  سریع به تشخیص هویت رفتم و نامه انگشت نگاری را دادم که گفتند جواب دوشنبه حاضر است . یک مقدار کارهای دیگر داشتم که انجام دادم.

عصر هم به سر خاک اشکان رفتم. قاب های عکس سر مزارش خوب نبود و چون دارد سالگرد او نزدیک می شود باید عوض می شد. تا غروب ماندم و عوضش کردم. غروب در قبرستان خیلی دلگیر است. معمولا این ساعات یا روزهایی که همه به قبرستان می روند ُ‌مثل پنجشنبه ُ‌من به آنجا نمی روم اما خب چه کنم‌،‌ کارم طول کشیده است.

شب به خانه پدرم اینها سر زدم. با مادر در مورد هزینه های این دوره شیمی درمانی صحبت کردم که خیلی امیدوار به تامینش نبود.

شب وسابلم را جمع کردم تا فردا به تهران بروم. رافونه را همراه خودم نمی برم. با توجه به اینکه عملی تا چندی دیگر انجام می شود بهتر است برای آن زمان با من باشد.

 

جمعه 29 دی 1385

صبح ساعت 6 صبح ترمینال بودم. حدود 12 به تهران رسیدم. نمی دانستم حوزه امتحانم کجاست. همانجایی است که حقوق مالیه را دادیم یا نه. دوستی گفت که پنج شنبه و جمعه ها امتحان در دانشگاه علامه طباطبایی شهرک غرب است. به آنجا رفتم اما هیچ جنبندهای پر نمی زد. به حوزه اصلی خودمان آمدم که دیدم خوشبختانه دانشجو ها جمع اند. امتحان کمی سخت بود اما خوب دادم. دیگر 13 ، 14 را می گیرم.

عصر آمدم خانه بهادر. عمو بهمن هم اینجا ست. دلم برای رافونه خیلی تنگ شده ، زنگ زدم او هم خیلی بی تابی می کند. می گوید یکشنبه می آید تهران. من راضی نیستم.او می خواهد با ماشین خودش بیاید و این من را نگران می کند.

شب با دکترشهرام (پسر عمه) تلفنی صحبت می کند. می گوید به همراه برخی از اقوام مبلغی را آماده کرده اند که تا فردا برایم می فرستند. نمی دانم با این مبالغ می شود کاری کرد یا نه . دوباره موقع شیمی درمانی من شد و دغدغه های تامین هزینه ها به سراغم آمده است !

شب ناصر غیاثی عزیز به همراه شهلا شرف دوستش از آلمان تماس می گیرند که ما یک حرکتهایی برای تامین بخشی از هزینه ها داریم می کنیم . قرار است یکشنبه جزئیات بیشتری به من بگویند. به هر حال از آنها و سایر دوستان که من را تنها نگذاشته اند متشکرم.


شنبه 30 دی ماه سال 1385
بک سبد خبر خوب

سه شنبه 12 دی 1385

حدود ساعت هشت از خواب بیدار شدم. منتظر هستم تا مادر تماس بگیرد و من را از ریختن پول دارو ها به حسابم خبر دار کند. تا یازده و نیم خبری نشده است . رافونه از اضطرابم به مشکل پی برده است. از فرصت استفاده می کنم و گواهینامه رانندگی ام را که نیاز به تمدید داشت در یکی از این مراکز دولت الکترونیک تمدید می کنم.

ساعت 12 مادر تماس می گیرد و می گوید بخشی از پول دارو تامین شده و به حسابم ریخته است.

سریع خودم را به خیابان کریمخان می رسانم. داروخانه 13 آبان که همه داروهایم را دارد،  اینجاست. یک بانک سپه هم نزدیکش است که کارم را راحت تر می کند.به بانک می روم . موجودی حسابم هنوز تکمیل نشده است. یک میلیون و نهصد هزار تومان است و این با سه میلیون وچهارصد هنوز فاصله دارد. می نشینم تا باز خبری از رشت شود. ساعت حدود 5/1 ظهر است و خبری نشده است. نا امیدم و فکر کنم امروز هم به تزریق نرسم !!

مایوسانه حسابم را چک می کنم و می بینم چند مبلغ خرد به حسابم ریخته شده که مجموع آنها پول دارو را تامین کرده است. به مادر زنگ می زنم ، می گوید او  فقط پانصد تومان دیگر را ریخته و بفیه را نمی داند چه کسی ریخته است. فکر کنم این بقیه ، کار دوستانی است که به من لطف داشته اند. امیدوارم بتوانم محبت شان را جبران کنم.

سریع 68 تراول ایران چک پنجاه تومانی و بی زبان را می گیرم و به داروخانه می روم. تا 15/2 دارو هایم آماده است. سریع خودم را به مطب دکتر می رسانم و تزریق شروع می شوم.

ساعت 5 کارم تمام است. با یک آنژیو در دست و سرمی که باید در خانه تزریق کنم به خانه چیترا و رامین می روم.رافونه هم هست. شب یک مقدار حالم افت می کند اما کلا خوبم. این دو روز برای تهیه پول کلی به من استرس وارد شد. سرم را وصل کرده ام و دارد آرام آرام به جانم می رود ...

 

چهارشنبه 13 دی 1385

سرم دیشبم تا ساعت 1 ادامه داشت.چیترا جان و رامین را حسابی به زحمت انداخته ایم بخصوص که چیترا درگیر درسش است و ما او را از کار اصلی اش انداخته ایم. رافونه هم خوب است و من را پرستاری می کند. نمی دانم کی باید محبت های بیشمار گلم را جبران کنم .

بعد از پایان تزریق نهار نخورده به طرف دکتر عازم می شویم. معمولا بعد از تزریق حالت تهوع سراغم می آید به همین دلیل زیاد غذا نمی خورم.

امروز داروی سیس پلاتین را  باید تزریق کنند که معمولا برای ملایم کردن اثرات مخرب دارو بر کلیه ، آمپول لازیکس تزریق می کنند تا کلیه مدام مایعات و از جمله این دارو را دفع کند  و در بدن نماند و این یعنی من با دستشویی مسابقه بدهم. هر چند دقیقه با ست ، آنژیو و سرم باید به دستشویی بروم. خانم آصفی ، نرس مسوول تزریق،  امروز کارم را سریع راه می اندازد

به خانم آصفی دغدغه ام را در مورد ادامه تزریق می گویم. طبق روال مطب  ،معمولا تزریق در روز پنجشنبه به دلیل تعطیلی انجام نمی شود و من باید برای ادامه کار به بیمارستان بروم که این برای من هزینه بیشتری را برجای می گذارد. با دکتر مشورت می کنم و می پذیرد که بقیه تزریق روز آخر این دوره را در روز شنبه انجام دهم. حدود 5 عازم خانه هستم. رافونه و چیترا هستند . رامین هم شب می رسد.

 

پنجشنبه 14 دی 1385

سرم دیشب ِ من امروز 30/12 تمام می شود. یک مقدار حالم بد است اما قابل تحمل است.امروز دیگر تزریق ندارم. دیروز دکتر موافقت کرد که تزریق من بماند برای شنبه. کارم سخت شده است. طبق حساب خودم باید امروز به رشت باز می گشتیم اما الان دو روز بیشتر در تهران بمانیم. این برای من و رافونه خیلی سخت است. بدجور به رشت وابسته شده ایم !

 

جمعه 15 دی 1385

امروز تا ظهر استراحت کردم. حالم خوب نیست مدام دچار تشویش می شوم. غروب رامین مهمان داشت . آرمان ِ ما هم آمده بود. شب رافونه اینها گیر دادند برای احضار روح ! من حالم خوب نبود رفتم خوابیدم. حدود 2 بامداد بیدار شدم. مهمان ها رفته بودند. فردا آخرین روز تزریق است.

 

شنبه 16 دی 1385

از صبح سعی دارم با دانشگاه تماس بگیرم . می خواهم در مورد امتحانات ترم سوال کنم. نمی دانم چه کار باید انجام دهم. به اندازه ای که دلم می خواست این ترم درس نخوانده ام و از طرفی هم حیفم می آید این ترم را حذف پزشکی کنم ؛ از بچه ها عقب می افتم .

به هر حال هر چه تماس می گیرم در دانشگاه کسی جوابم را نمی دهد. حالا تا هفته دیگر وقت دارم. فکر کنم چند درس تخصصی را جواب بدهم بد نباشد. بقیه را هم می گذارم برای ترم بعد.

ظهر به مطب دکتر می روم و خانم آصفی که می داند حسابی رشت ِ بدنم کم شده و عصر عازم رشت هستم ، کارم را سریع راه می اندازد.

در حین تزریق «رضا معینی» ، دبیر محترم گزارشگران بدون مرز به تلفنم زنگ می زند. او را خیلی دوست دارم. تنها کسی که در همه ی این سالهای بازداشت واحضار و زندانی کردن روزنامه نگاران ، پشت سر همه ایستاده ، اوست. تلاش اش قابل تقدیر است. حامل خبر خوبی است. می گوید یکی از نهاد های مدافع حقوق بشر از من تقدیر کرده است و تا چند روز دیگر خبرش را رسما اعلام می کند. خیلی خوشحالم . حس می کنم در روزنامه نگاری به آنچه برایش تلاش کردم رسیده ام. من دو سال در جشنواره مطبوعات کشور برگزیده شدم ، روزنامه ام در سالهای سردبیری من سه سال از سوی وزارت فرهنگ وقت بهترین روزنامه محلی سراسر کشور شناخته شد و در خلال آن پنج سال با برگزاری کلاسهای خبرنگاری ، قریب شصت روزنامه نگار و خبرنگار تحویل جامعه دادم که برخی شان امروز در سطح کشور حرف هایی برای گفتن دارند. از همه مهمتر سالهای تجربه و کارم را در کتابی تحت عنوان «روزنامه نگاری محلی» مدون کرده ام که کاری است قابل توجه. امروز این خبر رضای عزیز من را متوجه کرد که از مسیرم دور نیفتاده ام.

بعد از تزریق قرار است دکتر ویزیتم کند. از وضع غده در زبانم می پرسد ، می گویم فکر می کنم کوچکتر شده است. دستکشی بر دست ،  زبان را معاینه  می کند . می گوید : کوچک شده است. بعد ادامه می دهد : با این حساب یک دوره دیگر برای شیمی درمانی ات کافی است و بعد از آن ، حدود 24 بهمن تو را به جراحت معرفی می کنم تا نهایتا در حدود اول اسفند جراحی شوی !

خیلی خوشحالم . نمی دانم  چه بگویم. حس می کنم این سرطان لعنتی را شکست داده ام و دیگر خودم را باید برای جشن پیروزی آماده کنم ! زنده باد زندگی ، زنده باد همسرم ، پدر و مادر او و خودم. زنده باد همه دوستانم. زنده باد همه آنها که نمی شناسم شان اما یاری گر من بودند !

تنها یک دغدغه کوچک دارم و آن تامین هزینه های این دور آخر شیمی درمان و بعد جراحی است. امیدوارم منابع آن تامین شود.

با انرژی مثبت فراوان به خانه می روم . رافونه را بر می دارم و به سمت رشت حرکت می کنیم. اینقدر شادم که این سرم وصل به دستم را اصلا حس نمی کنم.

موبایلم را داده ام دست رافونه. موقع پیاده شدن گویا وسایلش زیاد بود و موبایل از دستش افتادو گم شد. مهم نیست. هر چه زنگ می زنم به گوشی ، کسی جواب نمی دهد. بعد از چند بار زنگ زدن گوشی ام خاموش شد. شارژ داشت احتمالا کسی که پیدا کرده قصد سوء استفاده دارد!

شب در خانه هستیم. پدر و مادر من را هم رافونه آورده است. با کمی تامل ابتدا خبر انتخاب شدنم را توسط آن نهاد حقوق بشری اعلام می کنم. همه خوشحال می شوند. بعد هم خبر سلامتی نسبی ام  را . همه شادند . درست مثل ما .

 


شنبه 30 دی ماه سال 1385
تمدید مرخصی - توقف اجرای حکم

یکشنبه 17 دی 1385

سرم ِ من ساعت 11 تمام می شود. حالم زیاد خوب نیست اما چون سه شنبه تعطیل است سریع به یکی از دفاتر امور مشترکین می روم و سیم کارت موبایلم را برای جلوگیری از سوءاستفاده قطع می کنم.

حالم زیاد خوب نیست. به خانه می آیم و تمام روز را استراحت می کنم. آرمان  آمده و خیلی مایل است برویم بیرون اما من اصلا حالم خوب نیست. مینا قدیم از همکارانم در گیلان امروز که الان مدیر روابط عمومی اداره زندانها است به من خبر می دهد که مدیر کل زندان می خواهد تو را ببیند.

  

دوشنبه 18 دی 1385

امروز جوش های صورتم دوباره شروع شده است. دارد اذیتم می کند. سست هستم و اصلا توان انجام هیچ کاری را ندارم.

یک مقدار کار دارم و از رافونه می خواهم که یاری ام کند. او ماشین می راند و من کارهایم را پشت سر هم انجام می دهم. در بازار عینکم از جیبم افتاد و گم شد. هر چه گشتم نیافتم. خیلی حواسم پرت است. حدود ظهر به خانه بر می گردیم. مادر رافونه گوشی اش خراب شده است من هم که گوشی ام را گم کرده ام. می رویم و هر کدام یک گوشی می خریم.

ظهر با مدیر کل زندانهای گیلان ملاقات دارم .الوندی آدم جالبی است. من از تهران می شناسمش و زمانی که معاون پژوهشی سازمان زندانها بود. ملاقات خوبی بود. قول همکاری داد و گفت من بزودی با مدیر کل جدید دادگستری استان از زندان رشت بازدید داریم که حتما در مورد تو صحبت می کنیم. در مورد کتاب های اهدایی من به زندان هم خیلی خوشحال شد.

 

 سه شنبه 19 دی 1385

امروز تعطیل است . کلا استراحت می کنم.نهار مهمان پدر و مادر رافونه هستیم. ما را به رستوران سنتی عاشوری که در خمام (بین رشت و انزلی) است می برند.  غروب به انزلی می رویم .

عصر بقدری حالم بد است که حتی نمی توانم یک خط درس بخوانم . شب که کمی بهتر می شوم با رافونه ، رسا و آرمان و یکی دو تا دیگر از دوستان شان به کافی شاپ بلورک می رویم. خیلی با بچه ها خوش می گذرد اما من همچنان حالم بد است. مدام حالت تهوع دارم و از طرفی وجود دارو های سمی در بدنم ، خیلی بد به من فشار وارد می کند.

 

چهارشنبه 20 دی 1385

امروز از صبح خیلی کار دارم. حالم با اینکه کمی بهتر شده است اما هنوز پایدار نشده ام. به مرکز خدمات مشترکین می روم و سیم کارت جدید را تحویل می گیرم . می گویند تا شب وصل می شود.

مادر را برداشتیم و به زندان رفتم تا از وضع پرونده ام با خبر شوم. طبق حساب خودم مرخصی ام تا 16 دیماه بود. جالب است که وقتی رفتیم زندان به ما گفتند که شما از 16 آذرماه غیبت داری. خیلی اعصابم خرد است. از مادر قضیه را می پرسم ، می گوید آذر که تو برای شروع درمان به تهران رفتی من آمدم پیش قاضی ناظر زندان تو . رییس زندان هم بود. قرار شد که خودشان مرخصی تو را تمدید کنند.

قصد داشتند من را نگه دارند که در همین اثنا رییس زندان آمد و برایم نوشت که ایشان با اطلاع در مرخصی بوده . و من را از زندان فرستادند بیرون ! اگر اینکار را نمی کرد احتمالا می رفتم داخل !

باید فردا صبح حتما پیش قاضی ناظرم بروم و قضیه را پیگیری کنم. اگر غیبت داشته باشم آزادی ام تاخیر می افتد.

صبح یک وقت خالی برایم نزد دکتر فائض (چشم پزشک) پیدا کردند که رفتم. گویا مراقبت ِ من از چشم هایم جواب داده است و شمار چشمم نصف شده است . راست 75/1 و چپ 75/0 . غروب رفتم با رافونه سفارش عینک دادم.

 

پنجشنبه 21 دی 1385

امروز صبح اول وقت با مادر به نزد «درویش گفتار» ، قاضی ناظر دادگاه انقلاب می روم . لطف می کند و در نامه ای به زندان می نویسد که عدم تمدید مرخصی سیگارچی سهوا از سوی اینجانب بوده و مرخصی وی تا تاریخ 27 بهمن ماه تمدید می شود!

دیگر خیالم جمع است. البته می گوید اگر می خواهی عفو  تو را بفرستیم ، تو باید درخواست توقف حکم بگیری. یعنی من باید به پزشکی قانونی بروم و آنجا تایید کند پس از آن اجرای حکم من متوقف می شود. بعد گویا خودشان درخواست عفو من را برای تهران می فرستند.  دیگر وقت برای پزشکی قانونی نیست.

شب خانه مادرم اینها هستیم.خیلی خوش می گذرد.

 

جمعه 22 دی 1385

امروز باید چهار آمپول «اربیتوکس» را تزریق کنم.مادر رافونه که سالها پرستار و سوپر وایزر بخش بوده زحمت اش را می کشد. حدود ظهر مهمان داریم. پدربزرگ و مادربزرگ رافونه آمده اند.

عصر هم می رویم برای انزلی . خیلی خوش گذشت. کلی کنار دریا عکس گرفتیم . حالم کمی بهتر است و تشویش گذشته را ندارم.


   1      2      3    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 141018


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

آرش سیگارچی ، ‌روزنامه نگار و نویسنده گیلانی به مدت پنج سال سردبیر روزنامه گیلان امروز بوده است. وی بعد از احضار و بازداشت های پیاپی ، در 27 دیماه 1383 از جلسه دادگاه با قرار 200 میلیون تومانی روانه زندان مرکزی رشت (لاکان) شد. یک ماه بعد شعبه سوم دادگاه انقلاب استان گیلان ، سیگارچی را به اتهاماتی چون همکاری با دولت متخاصم آمریکا ، ‌توهین به امام و رهبری ،‌ فعالیت تبلیغی علیه نظام و نشر اکاذیب مجموعا به 14 سال زندان محکوم کرد. وی پس از دو ماه با تودیع وثیقه از زندان آزاد شد.
در دیماه 1384 ، شعبه اول دادگاه تجدید نظر استان گیلان ، آرش سیگارچی را به دو اتهام توهین و فعالیت تبلیغی به 3 سال زندان محکوم کرد و دستگاه قضایی او را از 6 بهمن برای اجرای حکم به زندان فرستاد.
در 22 بهمن همین سال «اشکان سیگارچی» ،‌ برادر هنرمندش در حالیکه پیگیر وضع حقوقی او بود ، در راه رشت به تهران طی یک سانحه رانندگی ، جان خود را از دست داد.
اینک ، پس از گذشت یکسال از زندانی شدن آرش سیگارچی ، ا‌و به دلیل وجود یک توده بدخیم سرطانی به مرخصی آمده است و وضعیت درمانی اش را پیگیری می کند.

h